تبليغاتX
روزی روزگاری

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی برای آخرین بار بر چهره اش بوسه دادم باورم نمی شد که چهره همیشه گرمش این چنین سرد شده باشد.چشمانش چونان بسته شده بود انگار در خوابی عمیق فرو رفته باشند.و به یاد رنجهایی افتادم که در طول زندگی نه چندان طولانی به دوش کشیده بود و اشک از چشمانم روان شد.چه زود رفتی مادر.وقتی او را در میان دو دست خود گرفتم و میان آن گودال تاریک قرار دادم ......آخر همیشه دوست داشتم تختی از پر قو برایش درست کنم و بالشتی از نرمترین ابریشم دنیا. حال چگونه می توانستم او را در آنجا قرار دهم.وقتی آن بالا کسی به من  گفت در زیر سرش مقداری خاک مثل بالشت قرار بده دلم نیامد.مادر جان آخر تو برای من خیلی زحمت کشیدی آخر من نمی توانم زحمات تو را اینگونه جبران کنم.و به یاد شب هایی افتادم که از درد خوابش نبرده بود و به یاد آخرین دیدار افتادم وقتی به او گفتم نگران نباش میرم حرم حضرت معصومه برات دعا می کنم.و برای آخرین بار به او گفتم مامان جان خداحافظ.به جات نایب الزیاره میرم حرم امام رضا.و دلم نیامد ازش جدا بشم.وتا وقتی آخرین خشت لحد رو روی قبر گذاشتند دست از نگاه کردن  بر روی چشمان همیشه مهربانش بر نداشتم.خداحافظ مامان جان خوبم......................و فهمیدم که حسن وحسین و زینب چه کشیدند در غم از دست دادن مادرشان.....یا ام المصائب یا ام المصائب

+ نوشته شده در ساعت توسط محمد |