و در آن هنگام فهمیدم که مرگ چیست. آره من مرده بودم . نه تازه زنده شده بودم . احساس سبکباری بی حد واندازه ای در وجودم می کردم. هیچ وقت تو زندگی همچین احساسی بهم دست نداده بود.انگار همه جا پر از بوی گلاب بود.نمدونستم چه کار کنم. و یه دفعه یاد آرزوم افتادم.آرزوی دوران کودکی.آخر همیشه دوست داشتم پرواز کنم.و به اوج آسمان قدم بگذارم.و با کبوترا سپید شانه به شانه اوج بگیرم.و خودم را در آن فضای آبی رها کنم.و خویش را به دست باد بسپارم.بگذار باد هرجا می خواهد مرا با خود ببرد.آخر باد با من دوست بود .وقتی که کودکی بودم همیشه پیا مهایم را با قاصدک به باد می سپردم و او هم همیشه پیام هایم را به آن کسی که می خواستم می رساند.آری من با باد دوست بودم.به همین خاطر می دانستم که باد مرا به بهترین جای دنیا خواهد برد.حالا می تونستم این کارو بکنم.آره من میتونستم پرواز کنم.خودم رو به دست باد سپردم وتو آسمون سیر می کردم و ناگهان دیدم که دو تا آدم که بوی عطرشون از همون فاصله دور به مشامم می رسید از راه دور به سمتم اومدند.و چه زیبا و پر نوربودند.ناگهان دیدم که هر یک دو بال بر شانه دارند.آره آنها فرشته بودند.همان فرشتگانی که می گفتند دو بال دارند و زیبا هستند و خداوند به هر یک از آنها کاری را محول کرده است.به سمتم آمدند و باد مرا به آرامی از آغوش خود جدا ساخت و به دست آنها سپرد.دستم را گرفتند و مرا بردند بالاتر و به جایی که زمین از دیدم خارج شد.هر چه بالاتر می رفتم احساس آرامش بیشتری می کردم و انگار که دلم دشتی شده بود پر از گلهای شقایق.و در آن بالا ها دری دیدم.از آنها پرسیدم آن در متعلق به کدوم خونه است.گفتند آن در در بهشت است.و مرا در زمینی به پهنای آسمان رها کردند و رفتند.گفتم چرا مرا رها می کنید گفتند از این به بعد خودت باید به تنهایی بروی.و به سمت آن در رفتم.ناگهان صدایی هولناک از پشت سر شنیدم.و نگاه کردم.دوستم بود و می بردندش دو شخص با قیافه هایی هولناک بودند.و زنجیر در پایش بود .نمی دانم به کجا ولی آن سمت که اورا بردند تاریک بود و چیزی دیده نمی شد.نمی دانم چرا به من توجهی نمی کرد .انگار مرا نمی دید و یک دیوار بین من و او حایل بود.حتی صدایش کردم ولی نمی شنید.خواستم به سمتش بروم ولی هر بار که این اراده را می کردم از دیدم پنهان می شد.بالاخره منصرف شدم.در همین فکر بودم که سرانجام دوستم چیست که به ناگاه فهمیدم که به در بهشت رسیدم.در زدم کسی درو باز نکرد.پس هل کوچکی به در دادم ودر باز شد.تعجب کردم .آخر فکر میکردم در بهشت باید هزاران دربان داشته باشد.مگه میشه جای به این قشنگی با اون همه امکانات(از قبیل استخر سونا جکوزی بهترین سنگفرش درختایی که زیرشون نهرجاریه و...دربون نداشته باشه.یکم جلوتر که رفتم شخصی رو دیدم که زیر سایه درختی پهناور نشسته بود فکر کنم درخت بید بود .تازه متوجه شدم که قبل از من چند نفری اومدن تو.با همشون روبوسی کرد و به هر کدومشون یه کلید طلای رنگ داد.یه دفعه یه نسیمی منو در برگرفت.چقدر خوشبو بود .بوی مشک وعنبر اونم از نوع مرغوبش رو می داد.رفتم جلو .یه جوونی بود با یه قیافه بهشتی. دور و بر 25 سال .باهام روبوسی کرد و گفت ایول تو دنیا خیلی قشنگ زندگی کردی.اینم کلید خونه ویلاییت تو بهشت.شماره پلاگت یا امام رضاست888.مسیر درختای زیتونو بگیر به اولین درخت گیلاس که رسیدی یه در سبز میبینی اون خونته.کلید رو از دستش گرفتم وبه را ه افتادم.یه دفعه چشمم به آسمون افتاد .با خودم گفتم ببینم این آسمون چه فرقی با آسمون دنیا داره.آسمونش آبی آبی بود.البته گاه گاهی ابری ازش رد میشد.بعضی وقتا هم پرنده های رنگارنگ و زیبا.یه دفعه احساس کردم که دوست دارم یکی از اون پرنده ها بشینه روی کف دستم.هنوز این فکر از ذهنم نگذشته بود که یهو یکی از اونا شروع کرد به پایین اومدن. ودرست نشست کف دستم.چقدر قشنگ بود.گاهی پر میزد و باز میومد روی شونم می نشست.راهم رو ادامه دادم.بالاخره به درخت گیلاس رسیدم .شماره رو مطابقت دادم خودشه888.همین که کلید رو گذاشتم یه دفعه یه صدای در نهایت زیبایی و سرور .طوری که تا چند لحظه از خودم بیخود شدم از آسمون اومد که(قیل ادخل الجنه)منم روم به طرف آسمون کردم وگفتم(قال یا لیت قومی یعلمون بما غفرلی ربی و جعلنی من المکرمین).ولی یه چیزی کم بود.به خودم قول دادم تا اون نامه که تو کتابش خوندم برام نرسه لب به چیزی نزنم حتی اون گیلاسهای آبدار جلو خونه رو.انتظارم چندان طولانی نشد.کنار یه نهر از نهرهای باغم با یکی از دوستایی که تو دنیا همدیگرو خیلی دوست داشتیم نشسته بودم وداشتیم با هم صحبت می کردیم که گفتند چند تا قاصد اومدن می خوان یه نامه بهت بدن.از خوشحالی فریاد کشیدم و به طرف در دویدم.فکر کنم قاصدها از اون رده بالاها بودند.آخه هر کدوم چند تا زیر دست داشتند.خلاصه نامه رو با تشریفات اداری بهشت تحویل گرفتیم و رفتم یه گوشه دنج از قصر یاقوتم و بازش کردم.خدای من.خودش بود.یه عمری برا همین نامه زحمت کشیدم.آخرش جوابمون رو داد.بخدا نوکرشم.نامه رو می چسبونم سر در قصرم و به تموم بهشتی ها مباهات می کنم.به همه میگم.خطش از نور بود.یه نور خالص که تا اعماق دل آدم رو آروم می کرد و به آدم آرامش مطلق میداد.همونی که مردم دنیا برای بدست آوردنش خودشون رو می کشتند ولی بدستش نمی آوردند.حالا من فقط با خوندن یه دست خط بدستش آوردم.نامه رو گذاشتم سر در قصر.چقدر زیبا بود سلام قولا من رب رحیم