اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
الذى خلق سبع سموات طباقا ما ترى فى خلق الرحمن من تفاوت فارجع البصر هل ترى من فطور.ثم ارجع البصر كرتين ينقلب اليك البصر خاسئا و هو حسير.و لقد زينا السماء الدنيا بمصابيح و جعلناها رجوما للشياطين و اعتدنا لهم عذاب السعير.و للذين كفروا بربهم عذاب جهنم و بئس المصير
این هم جواب دوست گرامی آقای مثمر راجع به وجود هیئت بطلیموسی در قرآن (البته ایشان تعبیر به کیهان شناسی ارسطویی کرده اند اما ما لفظ هیئت بطلیموسی را به کار می بریم چون هیئت بطلیموسی بود که با گستر ش معلومات قبلی مورد پذیرش همگان قرار گرفت).قسمت قبلی فرض(نظریه) ایشان راجع به اینکه نیروی جاذبه مفهوم خود را نزد فیزیکدانان از دست داده در پست قبلی پاسخ داده شده است.
تاریخچه و سیر تحولی
• در سده ششم قبل از میلاد ، "فیثاغورس" نظم ریاضی را وارد اندیشه کیهان شناختی کرد. بنظر او عالم ، نظم هندسی هماهنگی داشت که قوانین ریاضی و ارقام و اعداد بر آن حاکم بودند.
• افلاطون در سده چهارم پیش از میلاد ، برخی ایدههای فیثاغورس را برای تدوین کائنات تازهای از سرگرفت. به نظر او زمین شکل کروی کامل داشت و کرات آسمان میبایستی سفر خود را بر گرد زمین با شتاب ثابت انجام دهند.
• خط سیر اشیا سماوی از مشرق به مغرب در آسمان چنین تصوری را به وجود آورده بود که زمین مرکز عالم و ساکن و بیحرکت است و خورشید و ماه و کرات و ستارههای آسمانی بر اطراف آن میچرخند.
• از آنجا که در شبهای متوالی ، موضع سیارهها نسبت به ستارهها تغییر میکرد، به آنها نام Planet سیاره که در زبان یونانی به معنی "ولگرد" است تعلق گرفت. ولی این تغییر موضعها و اینکه آگاهی سیارهها در مسیر غرب به شرق حرکت میکردند، (حرکت عقبگرد) در کائنات زمین مرکزی افلاطون توجیحی نداشت.
کائنات ارسطو
حدود 350 سال پیش از میلاد ارسطو ، برای هریک از کرات دایرهای در نظر گرفت. این دایرهها هم مرکز بودند و زمین ساکن ، در مرکز آنها قرار داشت. دایره هر یک از کرات با چهار یا پنج دایره دیگر مرتبط بود که همه به گرد محورهای متفاوتی میچرخیدند، بطوریکه روی هم قرار گرفتن حرکت آنها ، حرکت سیاره را موجب میشد.
دیدگاه ارسطو در مورد جاذبه:
با توجه به اینکه ارسطو اعتقاد داشت زمین مرکز جهان است، بخوبی می توان دیدگاهش را در باره ی علت سقوط اجسام بر سطح زمین توجیه کرد.به اعتقاد ارسطو هر شئی به اصل خویش باز می گردد و مکان واقعی خود را جستجو می کند. چ.ن سنگ از جنس خاک است به طرف زمین سقوط می کند و چون دود از جنس آتش است به طرف هوا صعود می کند. در مورد سقوط آزاد اجسام گفته است که اگر دو جسم با سنگینی مختلف را از فاصله ی معینی رها کنیم، جسم سنگین تر زودتر به زمین می رسد. این برداشت نمی توانست علت همه حرکت ها را توجیه کندّ اما دلیل سکون اجسامرا توجیه می کرد. به اعتقاد ارسطو نیروی خارجی عامل حرکت بود. وی در این مورد چنین گفته است: جسم متحرک هنگامی به حالت سکون در می آید که نیرویی که آنرا در امتداد خود به حرکت واداشته است، دیگر نتواند بر آن اثر کند و آنرا براند بنابراین به برداشت ارسطو نیروی خارجی عامل حرکت بود و در غیاب نیروی خارجی همه ی اجسام به حالت سکون در می آمدند.
آیا در قرآن از این دست اشتباهات علمی وجود دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کائنات بطلمیوس
بنظر ارسطو زمین و ماه به دنیای تغییر یابنده تعلق داشتند و در عوض دنیای سایر کرات ، تغییر ناپذیر و ابدی بود. کائنات افلاطونی و ارسطویی ، دو قرن بعد ، با ظهور بطلیموس به اوج تعالی رسید. بطلیموس از ترکیب تمام اطلاعات چهار سده گذشته یک کائنات هندسی ساخت که مدت 1500 سال بدون هیچ ایرادی مورد قبول قرار گرفت.
ویژگی کائنات بطلیموس
بطلیموس کرات آسمانی را روی دایرههای کوچکی بنام "دوایر بیرونی" فرض کرد که مرکز آنها روی دایره سماوی پیشنهادی ارسطو قرار داشت و بدین ترتیب مساله حرکت غیر عادی کرات سماوی حل شد.
و لقد زينا السماء الدنيا بمصابيح .در آيه قبل سخن از هفت آسمان يا به تعبير ديگر طبقات هفتگانه آسمان بود.در اين آيه تعبيرش اين است كه ما نزديكترين آن آسمانها را با مصباحها و چراغها مزين گردانيدهايم،كه مقصود از چراغها بدون شك ستارههاست. راجع به مساله آسمانها،در قرآن به طور مسلم معنى و مفهومى به نام هفت آسمان،البته هفتسماء،وجود دارد.سماء با آسمان متفاوت است،چون كلمه«آسمان»كه فارسى استيعنى مانند آس(سنگ آسيا)،يعنى آن چيزى كه مانند سنگ آسيا مىچرخد،يعنى مفهوم چرخيدن آنچه را كه آسمان مىناميم بايد قبول كرده باشيم،كه همان«فلك»قدما مىشود.ولى سمائى كه قرآن مىگويد،يعنى آن كه در بالا(ی سر ما) قرار گرفته است، ديگر ندارد كه آن كه در بالا قرار گرفته،دور زمين مىچرخد يا نمىچرخد(پس فرض آقای گمینی! راجع به وجود محوریت برای زمین در قرآن صد در صد باطل است و باطل خواهد بود).ولى ما چون فعلا لغتى نداريم كلمه«آسمان»را به كار مىبريم بدون اينكه مفهوم چرخيدن را-چون در لغت عربىاش نيست-منظور كرده باشيم.قرآن به طور مسلم از حقيقتى به نام«هفتسماء»نام برده است و اين هفتسماء را به شكل هفت طبقه نام برده است،يعنى يكى بعد از ديگرى.اين جاى شك و شبهه نيست.و باز اين مساله كه ما نزديكترين آنها را با ستارگان مزين كردهايم، يعنى نزديكترين آسمانها به ما(نه آن دومى،نه آن سومى،نه آن هفتمى)مزين است به اين قنديلها و چراغها،به اين ستارهها،اين مقدار مطلبى است كه از قرآن كاملا و در نهايت روشنى ثابت مىشود.
ما مطلبى را كه از قرآن استنباط كنيم هيچ اصرارى نداريم كه حتما آن را با علم روز منطبق كنيم و معتقدیم که بدون شک حقایق علمی را بیان می کند و مخالفتی با حقایق ثابت شده علمی ندارد برخلاف کتب قدیمی دیگر اعم از مذهبی و فلسفی و...،چون علم بشر متغير است،در هر دوره و زمانى يك نظريهاى دارد كه در زمان ديگر نيست،گو اينكه براى خود بشر هر چه كه در زمان خودش هست امرى است مسلم.آنچنان كه امروز براى ما يك سلسله مسائل از نظر علمى مسلم است،در دويستسال پيش و پانصد سال پيش و هزار سال پيش همان نظريه هيئت بطلميوسى براى آنها صد درجه مسلمتر و يقينىتر و قطعىتر بود.ما اصرار نداريم كه آنچه را كه در قرآن آمده استحتما تطبيق بكنيم با آنچه كه علوم قديم گفتهاند يا علم جديد مىگويد.اى بسا مسائلى باشد كه فعلا در اين زمان براى علم يك مشكل و لا ينحل باشد،بعد در دورههاى ديگر كه علوم بشر پيشرفت بيشتر مىكند مساله حل شود.
ولى آنچه كه ما مىدانيم اين است كه اين مطلبى كه در قرآن آمده است اگر نخواهيم هيچ گونه توجيه و تاويلى در آن بكنيم،با هيئت قديم متضاد است و با هيئت جديد متضاد نيست .ايندو با هم فرق مىكنند.با هيئت قديم متضاد است،يعنى اين ضد آن است،از چند جهت.اول،آنها نه فلك مىگفتند و قرآن مىگويد:هفت تا.ثانيا آنها شديدا معتقد بودند كه اين سيارات هفتگانه-كه از ماه شروع كرده بودند،بعد عطارد،بعد خورشيد،بعد مريخ،مشترى،زحل-هر كدام در يكى از آسمانها قرار دارد و در آسمان هشتم همه ستارگان ديگر قرار دارد.آسمان نهم هم اطلس استيعنى هيچ ستارهاى در آن نيست.قهرا اين سؤال را در قديم براى معتقدين به قرآن و معتقدين به هيئت قديم به وجود مىآورد كه ما اين را با قرآن چگونه تطبيق كنيم.قرآن مىگويد ما نزديكترين آسمانها را به ستارهها مزين كردهايم،و هيئت مىگويد در نزديكترين آسمانها فقط ماه وجود دارد،در دومى ستاره عطارد وجود دارد، در هشتمين آسمانهاست كه ساير ستارگان وجود دارد.ناچار بودند به گونهاى توجيه و تاويل كنند،بگويند از باب اينكه آسمان دنيا از همه نزديكتر است،گو اينكه اين چراغها در بالاتر از آسمان دنياست ولى چون ما از اينجا مىبينيم مجازا چنين چيزى مىگوييم.ولى اين،توجيه و تاويل است.
اگر ما باشيم و ظاهر آيه قرآن،مطلبى به دست مىآيد كه اگر مىگويند با هيئت جديد منطبق نيست،به اين معنى است كه هيئت جديد ساكت است،چطور؟هيئت جديد مدعى است كه اين ستارگانى كه بشر كشف كرده است،بعضى از ستارگانى است كه در عالم وجود دارد،هنوز تا همه ستارگان كشف بشود راه بشر خيلى زياد است.ما هنوز مقدار كمى از ستارگان را كشف كردهايم.تا آنجا كه ما كشف كردهايم فقط ستاره ديدهايم و غير از ستاره خورشيد يا خورشيدهاى منظومههاى شمسى كهكشانها چيزى نديدهايم.بعد از آن چيست، چقدر ستاره و كهكشان است،نمىدانيم.این سوال را یکی از فیزیکدانان به این صورت مطرح کرده است که به نظر شما وقتی ما آنقدر جلو برویم و باز هم در آسمان ها و کهکشانها جلو برویم آیا دنیا تمام می شود به چه چیزی می رسیم.آیا به عدم می رسیم.این عدم چیست .آیا مثلا به یک دیوار یا چیزی شبیه به آن می رسیم که یعنی جهان از این به بعد دیگر تمام شده است.اصلا آیا جهان تمام می شود.و این سوالی است که علم هیچگاه قادر به پاسخگویی آن نخواهد بود.چون جهانی که فعلا دانشمندان محاسبه کرده اند میلیون ها میلیون سال نوری طول و عرض دارد و عمر خورشید تقریبا برابر 10 میلیارد سال(نه سال نوری) است. و در نتیجه زمین و ما قبل از آن که حتی بخواهیم با سفینه هایی با سرعت نور به کاوش بپردازیم نابود شده است تازه آن هم بنا به این فرض که جهان یک انتها دارد چون در صورت غیر متناهی بودن این معما باز هم در پیش روی ما گسترده است.آيا اين ستارهها و اين كهكشانها،آن مقدارى كه تاكنون كشف شده-كه زياد هم كشف شده است-[چه نسبتى با آن مقدارى كه كشف نشده است دارد؟].با توجه به این که دانشمندان طول و عرض فرضی حال حاضر را از روی رسیدن شعاع های نور به زمین تخمین زده اند و امکان این را که ممکن است جهانی دیگر خارج از این جهان نیز وجود داشته باشد که شعاع های نوری آن به ما نرسیده باشد یا اصلا قوانین فیزیکی آن با این جهان متفاوت باشد هیچگاه رد نکرده و اصولا نمی توانند رد کنند.پس تنها پاسخ علم جدید و علم آینده در برابر این پرسش که جهان تا کجا امتداد دارد این است:نمی دانم نمی دانم و نخواهم دانست
چون امکان آن منتفی است و محال عقلی است مانند اینکه بگوییم یک لامپ در آن واحد هم روشن باشد و هم خاموش. و به قول منطق دانان سالبه به انتفاع موضوع می باشد.
ظاهر آيه قرآن اين است كه همه اين ستارگان در زير نزديكترين آسمانها قرار گرفته است. پس آسمانهايى كه قرآن معتقد است،غير از آن چيزى است كه هيئت بطلميوس مىگفت در آسمان اولش ماه است،در آسمان دومش عطارد و...آسمانهايى كه قرآن مىگويد فوق همه اين ستارگانى است كه بشر كشف كرده است.پس می بینیم این خود دلیلی دیگر بر حقانیت محمد مصطفی است زیرا اگر محمد(ص) که دو عالم به فدای خاک پایش می خواست قرآن را از روی علوم زمان بنویسد بهترین نظریه آن دوران یعنی همان هیئت بطلیموسی که تا چنیدین قرن بعد یکه تاز میدان اختر شناسی بود را می نوشت. البته او به گواهی تاریخ نزد هیچ بشری برای یادگیری هیچ علمی حاضر نشد و تا آخر عمر مبارکش نه چیزی نوشت و نه چیزی خواند و علمش را از منبع خدایی گرفت و کدام علم می تواند بالاتر از علمی باشد که منبع آن خداست.
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
یا قول شاعر راجع به امی بودن رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم)
امی و گویا به زبان فصیح از الف آدم تا میم مسیح
.وقتى قرآن يك مطلبى را گفته است،گفته قرآن براى ما احتياج به هيچ سند ديگر ندارد،بزرگترين سند است.قرآن گفته است هفت آسمان در ما فوق همه ستارگان وجود دارد،
از قرآن همچنين استنباط مىشود كه آن عالم آسمانها با اين عالم فرق دارد،يعنى موجوداتى كه در طبيعت هستند مثل زمين ما،ماه و خورشيد جماداتند يعنى روح ندارند،حس و شعور ندارند،ولى آن آسمانها آيا به شكل يك موجودات زنده هستند،يعنى اندام آن آسمانها حكم بدن يك موجود زنده را دارد،به تعبير فلاسفه نفوسى به آنجا تعلق دارد،قوايى به آنجا تعلق دارد يا خير؟ظاهر قرآن اين است كه آن آسمانها با زمين ما،با ماه و خورشيد كه اينها فقط ماده بىجان هستند متفاوت است،يعنى نفوسى به آنجا تعلق دارد،قواى شاعرى تعلق دارد، همان چيزهايى كه قرآن از آنها تعبير به«ملائكه»مىكند،كه اگر روح بشر(چون جسم بشر چنين قدرتى را ندارد)بتواند با آن آسمانها اتصال پيدا كند(البته براى روح بشر در يك«آن»اتصال به همان آسمانهايى كه شايد ميلياردها سال نورى فاصله هم براى آنها كم باشد امكان دارد،چون روح بشر مجرد است)يعنى بتواند در واقع با روح و قواى آن آسمانها اتصال و ارتباط پيدا كند،با يك دنياى ديگرى از غيب و ملكوت ارتباط پيدا مىكند.جن و شياطين در قرآن يك موجودات نامرئى هستند و با سرعتى ما فوق سرعت نور-كه اسمش را سرعت نمىشود گذاشت-مىتوانند از نقطهاى از عالم به نقطهاى ديگر بروند.از قرآن استفاده مىشود كه شياطين مىخواهند به آن عالم آسمانها نزديك شوند و از اخبار آنجا آگاه شوند، ولى خداى متعال به وسيله شهابها-كه ما نمىدانيم چيست و پیامبر و ائمه هم به طور حتمی و مسلم هیچگاه در زندگی خودشان آن را به شهابهایی که ما می بینیم نسبت نداده اند که در این مورد می توانید به احادیث و زندگیشان مراجعه کنید و همچنین چون ما هیچ اطلاعی از جنس شیاطین و اجنه و قوانین فیزیکی (اگر داشته باشند)و زمانی حاکم بر دنیای خاص آنها آگاه نیستیم اصولا حق هیچ گونه اظهار نظری را نداریم (در مورد اینکه چه چیزی می تواند مانع آنها باشد یا نباشد)و در این موارد به وحی الهی رجوع می کنیم .همانگونه که اگر جمع و تفریق را بلد نباشیم نمی توانیم در مورد حساب دیفرانسیل و انتگرال اظهار نظر کنیم.شهاب در اصل به معنی شعله ای است که از آتش افروخته زبانه می کشد و به شعله های آتشینی که در آسمان به صورت خط ممتد دیده شود نیز گفته می شود. به هر حال منافاتی ندارد که آیه درصدد بیان تمثیل و تشبیه و کنایه باشد خاصه اینکه اگر بخواهد معنای حقیقی آن را بگوید مورد فهم مردمی که در این دنیا و قوانین فیزیکی آن زندگی میکنند نخواهد بود. خلاصه این که از ورود ایشان به صحنۀ آسمان جلوگیری می شود؛ چه بوسیله شهاب های آتشین که از جنس شیاطینند و یا چیزهای دیگر...
البته عده ای از مفسرین گفته اند منظور از شهاب، نور ملکوت است که شیاطین طاقت تحمل آن را ندارند، لذا طرد می شوند-مانعى قرار داده است كه حتى اين موجودات هم قادر نيستند خودشان را به آنجا نزديك كنند.فقط روح بشر و ارواح انبياء هستند كه مىتوانند به عالم آن آسمانهايى كه قرآن مىگويد عالم ملائكه است نزديك شوند، ولى حتى جن و شياطين هم نمىتوانند به آن عالم نزديك شوند.
اين معنايى بود كه عرض كردم آنچه كه قرآن مىگويد،ضد هيئت قديم است و با هيئت جديد و ثابت شده متضاد نیست و قرآن هم همانگونه که بیان کردیم برای ستاره شناسی و اختر شناسی نیامده و هدف آن هدایت تمام افراد بشر می باشد .آنچه كه قرآن مىگويد چيزى است كه علم بشر هنوز در اطراف آن نمىتواند يك كلمه حرف بزند،نمىتواند نفى كند و نمىتواند اثبات كند.و لقد زينا السماء الدنيا بمصابيح .«الدنيا»صفت«السماء»است.«سماء الدنيا»نيست،«السماء الدنيا»است.اگر«سماء الدنيا»مىبود معنايش مىشد آسمان دنيا،در مقابل آسمانى كه مربوط به دنيا نيست.آنوقت مقصود از دنيا عالم در مقابل آخرت بود.مىگويد:«السماء الدنيا»(«دنيا»صفت مىشود)يعنى نزديكترين آسمانها.ما نزديكترين آسمانها را به چراغها مزين كردهايم،و همين مصابيح و چراغها را مانعى براى شياطين و وسيله رانده شدن شياطين قرار داديم كه اينها نمىتوانند از اين ستارگان بگذرند و خود را به آن عالم كه نوعى تعلق به ملائكه دارد نزديك كنند و از اخبار آن عالم و آگاه شوند. و اعتدنا لهم عذاب السعير براى آن شياطين عذاب جهنم(عذاب سعير)را آماده كردهايم،براى آنها كه مىخواهند خيانت كنند.
و للذين كفروا بربهم عذاب جهنم و بئس المصير .آن آيات،آيات ايمان بود،آياتى كه نشانههايى از وحدانيتخدا بود.و اما كسانى كه در مقابل عقل خودشان،در مقابل اين آيات و نشانههاى الهى عناد مىورزند و سرپيچى و عصيان مىكنند،براى آنها هم عذاب جهنم است و بد صيرورت گاهى است. اذا القوا فيها سمعوا لها شهيقا و هى تفور.تكاد تميز من الغيظ كلما القى فيها فوج سالهم خزنتها الم ياتكم نذير.قالوا بلى قد جائنا نذير فكذبنا و قلنا ما نزل الله من شىء ان انتم الا فى ضلال كبير.و قالوا لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير.فاعترفوا بذنبهم فسحقا لاصحاب السعير.ان الذين يخشون ربهم بالغيب لهم مغفرة و اجر كبير...
تفسير معنوى
البته اينجا مساله ديگرى هم هست و آن اینکه به فرموده امامام معصوم قرآن ۴۰ بطن دارد و علاوه بر تفسیر ظاهری آن می توانیم تفاسیر معنوی هم از آن اراده کنیم و این در حالی است که هیچ تفسیری غلط نباشد و با تفسیر دیگر هم در تضاد نباشد . آن اين است كه بعضى فرضيهاى دارند كه اساسا هفت آسمانى كه در قرآن هست جنبه جسمانى ندارد،معنوى و باطنى محض است.ما اين را انكار نمىكنيم،شايد از بعضى آيات و از روايات اين آيات بتوان اين مطلب را فهميد كه به حذاء هفت آسمان جسمانى،ما مراتب معنوى داريم،و شايد در خيلى از موارد وقتى مىگويند آسمانهاى هفتگانه،نظر به همين آسمانهاى ما فوق ستارهها نيست،نظر به عوالم باطن انسان است.ولى به نظر ما اگر چه اين مطلب در جاى خود درست است،نمىشود گفت كه قرآن به هفت آسمانى كه جنبه جسمانى دارد قائل نيست،به اين هم قطعا قائل است. و لقد زينا السماء الدنيا بمصابيح .وقتى مىگويد:نزديكترين آسمانها را ما با اين چراغها و قنديلها زينت بخشيدهايم،اين نشان مىدهد كه يك جسمى هست كه اين ستارگان چراغهاى آن هستند،و حتى در روايتى كه سؤالاتى است كه عبد الله بن سلام(از علماى يهود)از پيغمبر اكرم مىكند-كه بعد همان مرد مسلمان شد و مسلمان پاك با ايمانى هم شد-وقتى راجع به ستارگان از حضرت رسول سؤال كرد،حضرت در كمال صراحت همين را فرمود كه همه اين ستارگانى كه شما مىبينيد،مانند قنديلهايى هستند در زير نزديكترين آسمانها.
و لقد زينا السماء الدنيا بمصابيح .«الدنيا»صفت«السماء»است.«سماء الدنيا»نيست،«السماء الدنيا»است.اگر«سماء الدنيا»مىبود معنايش مىشد آسمان دنيا،در مقابل آسمانى كه مربوط به دنيا نيست.آنوقت مقصود از دنيا عالم در مقابل آخرت بود.مىگويد:«السماء الدنيا»(«دنيا»صفت مىشود)يعنى نزديكترين آسمانها.ما نزديكترين آسمانها را به چراغها مزين كردهايم.