تبليغاتX
روزی روزگاری
این هم یکی از غزلیات زیبای شیخ بهائئ تقدیم به او:

ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی

طره پریشانش دیدم و به دل گفتم                      

بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را

اینهمه پریشانی بر سر پریشانی

آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی

بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی
دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟
ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی
رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن آستین این ژنده، می‌کند گریبانی
زاهدی به میخانه، سرخ روز می‌دیدم گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی
زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی
خانه‌ی دل ما را از کرم، عمارت کن! پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی
ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی

+ نوشته شده در ساعت توسط محمد |