و نیست اویی جز او و" لا اله الا هو. الحی القیوم"
مولانا در دیوان شمس در یک غزل زیبا به این معنی و حقیقت اشاره ای لطیف دارد:
هر لحظه به شكلي بت عيار بر آمد، دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن يار بر آمد، گه پير و جوان شد
گاهي به تك طينت صلصال فرو رفت، غواص معاني
گاهي ز تك كهگل فخار بر آمد، زان پس به جهان شد
گه نوح شد و كرد جهاني به دعا غرق، خود رفت به كشتي
گه گشت خليل و به دل نار برآمد، آتش گل از آن شد
يوسف شد و از مصر فرستاد قميصي روشنگر عالم
از ديده يعقوب چو انوار برآمد، تا ديده عيان شد
حقا كه هم او بود كه اندر يد بيضا مي كرد شباني
در چوب شد و بر صفت نار برآمد، زان فخر بيان شد
مي گشت دمي چند بر اين روي زمين او از بهر تفرج
عيسي شد و بر گنبد دوار بر آمد، تسبيح كنان شد
بالجمله هم او بود كه مي آمد و مي رفت هر قرن كه ديدي
تا عاقبت آن شكل عرب وار برآمد، داراي جهان شد
منسوخ چه باشد چه تناسخ به حقيقت آن دلبر زيبا
شمشير شد و در كف كرار برآمد، قتال زمان شد
ني ني كه هم او بود كه مي گفت انا الحق در صوت الهي
منصور نبود آن كه بر آن دار برآمد، نادان به گمان شد
رومي سخن كفر نگفته است و نگويد، منكر نشويدش
كافر بود آن كس كه به انكار برآمد، از دوزخيان شد
آری تمام عالم در هر لحظه فریاد برمی آورد که ما هیچ نیستیم بلکه خداوند حکیم است که اینگونه خود را در عالم جلوه نموده است تا شما حضرتش را بشناسید و به او ایمان بیاورید و ما شخصیت مستقلی نداریم بلکه خداست که اینگونه و در ما ظاهر بر شما شده است پس ببینید و عبرت بگیرید و با دیدن زیبایی ما بدانید شما به زیبایی حضرتش می نگرید.و به همین علت بود که باباطاهر عریان در آن رباعی زیبا بیان می کند
به صحرا بنگرم صحرا ته مینم به در یا بنگرم دریا ته وینم
به هر جا بنگرم کوه و در دشت نشان از قامت رعنا ته وینم
از این منظر زیبایی شناسی عرفانی همه عالم هیچ نیست جز جلوهایی از جمال بی منتهای حضرت دوست
به قول حافظ شیرین سخن
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
و به همین علت بود که حضرت حلاج فریاد انا الحق سر می دهد .چون حلاج را وقتی به سراپرده حضرتش راه دادند به ناگاه گوشش و چشمش با این حقیقت آشنا شد که جز حضرتش وجودی حقیقی در عالم نیست و همه عالم جلوه های جمال حضرت دوست است پس گفت انا الحق نه اینکه بگوید من خدا هستم بلکه گفت من نیستم هر چه هست خدا ست .حلاجی نیست تا دعوی خدایی کند بلکه حلاج فانی شد در حضرت دوست و منی نیست . و حلاج بی خودانه و مستانه فریاد انا الحق سر داد.یعنی ای خلق بدانید خداست که اینگونه رخ خود را در عالم نشان داده است.پس فریب این ظاهر را نخورید .شما هم به حریم حضرتش راه پیدا کنید تا شما هم آنچه من دیدم ببینید و صدای انا الحقی که من شنیدم بشنوید.اما حلاج را بر دار کردند که چرا کفر می گوید.آری حلاج کفر می گفت .حلاج کافر شده بود اما نه کافر نسبت به خدا بلکه نسبت به خدای آن ظاهر گرایان قشری مذهب که خدا را از خلق جدا می دانستند و خلق را از خدا و بدین گونه می گفتند راهی به حضرتش نیست و سعی هم نکنید و هر که سعی کند مانند حلاج بر سر دار خواهد رفت.حلاج رفت اما فریادش هنوز هم در تاریخ و در روزگار ما طننین افکنده است که ای خلق راه خدا را بپیمایید تا ببینید که همه عالم مظهر جمال حضرتش می باشد.
انا الحق چون روا باشد از درختی چرا نبود روا از نیکبختی
چرا وقتی درختی می تواند فریاد انا الحق سر دهد و خداوند از طریق آن درخت با موسی سخن گوید یک انسان که بسی در مقام والاتر از درخت است نتواند.شیخ محمد شبستری در کتاب پر محتوای گلشن راز به این پرسش پاسخ می دهد:
سوال:
| کدامین نقطه را نطق است «اناالحق» | چه گویی هرزه بود آن یا محقق |
پاسخ:
| انا الحق کشف اسرار است مطلق | جز از حق کیست تا گوید انا الحق | |
| همه ذرات عالم همچو منصور | تو خواهی مست گیر و خواه مخمور | |
| در این تسبیح و تهلیلند دائم | بدین معنی همیباشند قائم | |
| اگر خواهی که گردد بر تو آسان | «و ان من شیء» را یک ره فرو خوان | |
| چو کردی خویشتن را پنبهکاری | تو هم حلاجوار این دم برآری | |
| برآور پنبهی پندارت از گوش | ندای «واحد القهار» بنیوش | |
| ندا میآید از حق بر دوامت | چرا گشتی تو موقوف قیامت | |
| درآ در وادی ایمن که ناگاه | درختی گویدت «انی انا الله» | |
| روا باشد انا الحق از درختی | چرا نبود روا از نیکبختی | |
| هر آن کس را که اندر دل شکی نیست | یقین داند که هستی جز یکی نیست | |
| انانیت بود حق را سزاوار | که هو غیب است و غایب وهم و پندار | |
| جناب حضرت حق را دویی نیست | در آن حضرت من و ما و تویی نیست |
تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالأَرْضُ وَمَن فِيهِنَّ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ وَلَـكِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا «44»اسراء
آسمان هاى هفتگانه و زمين و هر كس كه در آنهاست ، او را تسبيح مي گويند ، وهيچ چيزى نيست مگر اينكه همراه با ستايش ، تسبيح او مي گويد ، ولى شما تسبيح آنها را نمي فهميد ، يقيناً او بردبار و بسيار آمرزنده است . « 44»
اصلا مگر می شود عالم را از خدا جدا بدانیم .خدا خودش می گوید من از شما به شما نزدیک ترم.<نحنُ اقرب الیه من حبل الورید>.خداوند خود در قرآن می گوید حقیقت همه اشیا منم:هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ الحديد : 3
اوست اول و آخر و ظاهر و باطن همه اشیائ عالم و او به همه چیز عالم است
علاوه بر این آیات خداوند درجاهای مختلف قرآن کریم به این حقیقت یعنی به وحدت وجود اشاره می کند
«الله نور السموات و الارض»،،«لا اله الا هو»، «كل من علیها فان»، «ونفخت فیه من روحی»،«ولقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب الیه من حبل الورید»، «اینما تولوا فثم وجه الله»،«و من لم یجعل الله له نورا فما له من نور»
اگر عالم تجلی نور حضرت دوست نباشد پس خداوند چگونه شناخته خواهد شد.اصلا چگونه یک شی در همین عالم محسوسات می تواند علت تامه و تمام شیئی دیگر باشد .مسلما وقتی که معلول یعنی شی آفریده شده یک تجلی و یک نوع بروز و ظهور علت خود باشد هرچند معلول در درجه پایین تری از وجود علت خود باشد و اصلا آیا در همین عالم مادیات امکان دارد یک شی به طور کامل از وجود علت خود جدا باشد.یعنی مثلا از آتش بخار بلند شود و از آب آتش .چون این معلول ها هیچ سنخیتی با علت خود ندارند پس آنها باید معلول شیئی باشند که هم سنخ آنهاست.اشتباه نکنید هیچ کس نمی گوید درخت خداست یا خدا درخت است.بلکه فقط این را می گوییم که درخت وجود مستقلی از خودش ندارد و خداست که بدین زیبایی جمال خود را در عالم آراسته است و نشان داده است . و این درخت خود تجلی جمال آن دلآرام است منتها در عالم ماده و موجودات ملکوتی تجلی جمال آن دلآرام هستند اما در عالم ملکوت و سیر انسان به سوی خدا تا آن جا ادامه پیدا می کند که از عالم ماده بگذرد و از عالم ملکوت هم بگذرد و حضرتش بی حضور حجب ماده و ملکوت بر او تجلی کند و جمال بی منتهایش را به او به قدر تحملش نشان دهد زیرا حضرتش را جمالی است و زیبایی است بی منتها و انسان متناهی است و هیچگاه تاب تحمل تمام جمال حضرتش را ندارد .به این خاطر است که خداوند هیچگته شناخته نمی شود چون خدا بی منتهاست و انسان حتی رسول خدا هم هر قدر عظمت داشته باشند باز هم در برابر جمال حضرتش متناهیند .به همین علت بود که حضرت در مناجاتشان با خدا می گویند:
الهی ما عبدناک حق عبادتک و ما عرفناک حق معرفتک
پروردگارا آنچنان که باید تو را عبادت کنیم عبادت نمی کنیم و حق عبادتت را به جای نمی آوریم و آنچنان که باید تو را بشناسیم نمی شناسیم و حق معرفتت را به جای نمی آوریم.
و چون حضرتش بر آدمی تجلی کند انسان از دیدن جمال حضرتش مدهوش خواهد شد و مست خواهد شد چگونه ممکن است وقتی پادشاه پادشاهان عالم که جمالی بی منتها هم دارد بر انسان پرده گشاید و انسان باز هم به هوش باشدو عرفا از این مقام به مقام فنا تعبیر می کنند و ان را بالاترین مقامات در عرفان می شمارند چرا که دیگر بین انسان و حضرتش حجابی نیست.و حتی انسان خودش هم دیگر در مان نیست که تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز و این جاست که می گوییم حافظی و حلاجی نبود که انا الحق بگوید بایزیدی نبود تا انا بگوید. و منی نبود تا انا بگوید بلکه حلاج خودی نمی دید و آنچنان مست دیدار شده بود که بی خودانه فریاد انا الحق سر می داد.در حقیقت می گفت من نیستم اوست که هست.من نیستم اوست که هست.من نیستم اوست که هست.و وقتی پادشاهی مانند او در عالم وجود داشته باشد من و تو چکاره ایم .در برابر وجود آن پادشاه و جمال نامتناهیش من و تو هیچیم و اگر هم جمالی داریم و اگر عالم جمالی دارد باز هم با این حال همه و همه چیزی نیستند جز جمال حضرتش که اینگونه خود را در عالم نشان داده است.که گفته اند.
پری رو تاب مستوری ندارد چو در بندی ز روزن سر برآرد
....آری حلاج از تمام عالم فریاد انا الحق را می شنید .این حقیقت را آنهایی که رفته اند گفته اند که
امروز چنان مستم از باده دوشینه تا صبح قیامت هم بیدار نخواهم شد
در پایان می خواهم یکی از زیباترین بلکه به نظرم زیباترین ترجیع بند و شعری که این حقیقت وجودی را در عالم تصویر می کند بیان کنم.ترجیع بند بسیار بسیار بسیار زیبایی است از هاتف اصفهانی
| ای فدای تو هم دل و هم جان | وی نثار رهت هم این و هم آن | |
| دل فدای تو، چون تویی دلبر | جان نثار تو، چون تویی جانان | |
| دل رهاندن زدست تو مشکل | جان فشاندن به پای تو آسان | |
| راه وصل تو، راه پرآسیب | درد عشق تو، درد بیدرمان | |
| بندگانیم جان و دل بر کف | چشم بر حکم و گوش بر فرمان | |
| گر سر صلح داری، اینک دل | ور سر جنگ داری، اینک جان | |
| دوش از شور عشق و جذبهی شوق | هر طرف میشتافتم حیران | |
| آخر کار، شوق دیدارم | سوی دیر مغان کشید عنان | |
| چشم بد دور، خلوتی دیدم | روشن از نور حق، نه از نیران | |
| هر طرف دیدم آتشی کان شب | دید در طور موسی عمران | |
| پیری آنجا به آتش افروزی | به ادب گرد پیر مغبچگان | |
| همه سیمین عذرا و گل رخسار | همه شیرین زبان و تنگ دهان | |
| عود و چنگ و نی و دف و بربط | شمع و نقل و گل و مل و ریحان | |
| ساقی ماهروی مشکینموی | مطرب بذله گوی و خوشالحان | |
| مغ و مغزاده، موبد و دستور | خدمتش را تمام بسته میان | |
| من شرمنده از مسلمانی | شدم آن جا به گوشهای پنهان | |
| پیر پرسید کیست این؟ گفتند: | عاشقی بیقرار و سرگردان | |
| گفت: جامی دهیدش از می ناب | گرچه ناخوانده باشد این مهمان | |
| ساقی آتشپرست آتش دست | ریخت در ساغر آتش سوزان | |
| چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش | سوخت هم کفر ازان و هم ایمان |
| مست افتادم و در آن مستی | به زبانی که شرح آن نتوان | |
| این سخن میشنیدم از اعضا | همه حتی الورید و الشریان | |
| که یکی هست و هیچ نیست جز او | وحده لااله الاهو |
| از تو ای دوست نگسلم پیوند | ور به تیغم برند بند از بند | |
| الحق ارزان بود ز ما صد جان | وز دهان تو نیم شکرخند | |
| ای پدر پند کم ده از عشقم | که نخواهد شد اهل این فرزند | |
| پند آنان دهند خلق ای کاش | که ز عشق تو میدهندم پند | |
| من ره کوی عافیت دانم | چه کنم کاوفتادهام به کمند | |
| در کلیسا به دلبری ترسا | گفتم: ای جان به دام تو در بند | |
| ای که دارد به تار زنارت | هر سر موی من جدا پیوند | |
| ره به وحدت نیافتن تا کی | ننگ تثلیت بر یکی تا چند؟ | |
| نام حق یگانه چون شاید | که اب و ابن و روح قدس نهند؟ | |
| لب شیرین گشود و با من گفت | وز شکرخند ریخت از لب قند | |
| که گر از سر وحدت آگاهی | تهمت کافری به ما مپسند | |
| در سه آیینه شاهد ازلی | پرتو از روی تابناک افگند | |
| سه نگردد بریشم ار او را | پرنیان خوانی و حریر و پرند | |
| ما در این گفتگو که از یک سو | شد ز ناقوس این ترانه بلند | |
| که یکی هست و هیچ نیست جز او | وحده لااله الاهو |
| دوش رفتم به کوی باده فروش | ز آتش عشق دل به جوش و خروش | |
| مجلسی نغز دیدم و روشن | میر آن بزم پیر باده فروش |
| چاکران ایستاده صف در صف | باده خوران نشسته دوش بدوش | |
| پیر در صدر و میکشان گردش | پارهای مست و پارهای مدهوش | |
| سینه بیکینه و درون صافی | دل پر از گفتگو و لب خاموش | |
| همه را از عنایت ازلی | چشم حقبین و گوش راز نیوش | |
| سخن این به آن هنیالک | پاسخ آن به این که بادت نوش | |
| گوش بر چنگ و چشم بر ساغر | آرزوی دو کون در آغوش | |
| به ادب پیش رفتم و گفتم: | ای تو را دل قرارگاه سروش | |
| عاشقم دردمند و حاجتمند | درد من بنگر و به درمان کوش | |
| پیر خندان به طنز با من گفت: | ای تو را پیر عقل حلقه به گوش | |
| تو کجا ما کجا که از شرمت | دختر رز نشسته برقعپوش | |
| گفتمش سوخت جانم، آبی ده | و آتش من فرونشان از جوش | |
| دوش میسوختم از این آتش | آه اگر امشبم بود چون دوش | |
| گفت خندان که هین پیاله بگیر | ستدم گفت هان زیاده منوش | |
| جرعهای درکشیدم و گشتم | فارغ از رنج عقل و محنت هوش | |
| چون به هوش آمدم یکی دیدم | مابقی را همه خطوط و نقوش | |
| ناگهان در صوامع ملکوت | این حدیثم سروش گفت به گوش | |
| که یکی هست و هیچ نیست جز او | وحده لااله الاهو |
| چشم دل باز کن که جان بینی | آنچه نادیدنی است آن بینی | |
| گر به اقلیم عشق روی آری | همه آفاق گلستان بینی | |
| بر همه اهل آن زمین به مراد | گردش دور آسمان بینی |
| آنچه بینی دلت همان خواهد | وانچه خواهد دلت همان بینی | |
| بیسر و پا گدای آن جا را | سر به ملک جهان گران بینی | |
| هم در آن پا برهنه قومی را | پای بر فرق فرقدان بینی | |
| هم در آن سر برهنه جمعی را | بر سر از عرش سایبان بینی | |
| گاه وجد و سماع هر یک را | بر دو کون آستینفشان بینی | |
| دل هر ذره را که بشکافی | آفتابیش در میان بینی | |
| هرچه داری اگر به عشق دهی | کافرم گر جوی زیان بینی | |
| جان گدازی اگر به آتش عشق | عشق را کیمیای جان بینی | |
| از مضیق جهات درگذری | وسعت ملک لامکان بینی | |
| آنچه نشنیده گوش آن شنوی | وانچه نادیده چشم آن بینی | |
| تا به جایی رساندت که یکی | از جهان و جهانیان بینی | |
| با یکی عشق ورز از دل و جان | تا به عینالیقین عیان بینی | |
| که یکی هست و هیچ نیست جز او | وحده لااله الاهو |
| یار بیپرده از در و دیوار | در تجلی است یا اولیالابصار | |
| شمع جویی و آفتاب بلند | روز بس روشن و تو در شب تار | |
| گر ز ظلمات خود رهی بینی | همه عالم مشارق انوار | |
| کوروش قائد و عصا طلبی | بهر این راه روشن و هموار | |
| چشم بگشا به گلستان و ببین | جلوهی آب صاف در گل و خار | |
| ز آب بیرنگ صد هزاران رنگ | لاله و گل نگر در این گلزار | |
| پا به راه طلب نه و از عشق | بهر این راه توشهای بردار |
| شود آسان ز عشق کاری چند | که بود پیش عقل بس دشوار | |
| یار گو بالغدو و اصال | یار جو بالعشی والابکار | |
| صد رهت لن ترانی ار گویند | بازمیدار دیده بر دیدار | |
| تا به جایی رسی که مینرسد | پای اوهام و دیدهی افکار | |
| بار یابی به محفلی کن جا | جبرئیل امین ندارد بار | |
| این ره، آن زاد راه و آن منزل | مرد راهی اگر، بیا و بیار | |
| ور نه ای مرد راه چون دگران | یار میگوی و پشت سر میخار | |
| هاتف، ارباب معرفت که گهی | مست خوانندشان و گه هشیار | |
| از می و جام و مطرب و ساقی | از مغ و دیر و شاهد و زنار | |
| قصد ایشان نهفته اسراری است | که به ایما کنند گاه اظهار | |
| پی بری گر به رازشان دانی | که همین است سر آن اسرار | |
| که یکی هست و هیچ نیست جز او | وحده لااله الاهو |