تبليغاتX
روزی روزگاری
در پست قبلی گفته شد که عالم مظهر خداست و تمام عالم جلوه هایی هست از محبوب ازلی.و گفته شد همه چیز او هست و او نیست و عالم در حقیقت مانند آینه ای است که حضرت حق خود را در آن جلوه گر ساخته است.عرفا از این حقیقت به گونه ای دیگر هم یاد کرده اند.این مقربان حضرت حق وقتی به مقام فناء در حضرت حق بعد از فنا به مقام بقاء بعد از فنا رسیده اند بیان می کنند(مقام فناء مقامی است که حضرت حق بر انسان تجلی می کند و انسان مدهوش و از خود بیخود می شود و حتی خودی را هم در میان نمی بیند و فقط و فقط محو جمال جمیل محبوب ازلی می شود اما در مقام بقاء بعد از فناء انسان را دوباره به خودش برمی گردانند و انسان دوباره خویشتن را می شناسد اما این انسان دیگر آن انسان سابق نیست بلکه یکی از اولیاء خداست که مظهریت بعضی از صفا خداوند را دارا می باشد و اینجاست که این انسان مأمور به هدایت خلق به سوی حضرت محبوب می شود) که عالم در حقیقت چیزی نیست جز تجلی صفات و اسماء حضرت دوست.حضرت دوست نامتناهی است و به همین خاطر عقل را بدان حضرت راهی نیست زیرا عقل فقط می تواند موجودات متناهی را ادراک کند و به همین علت حضرت دوست را صفاتی است و اسمائی است بی نهایت و به همین خاطر هم عدد موجودات عالم به مشابه آن صفت و اسماء بی نهایت می باشد.در اینجا برای فهم دقیقتر این بحث اشاره ای به اسماء و صفات الهی می کنیم و بعد از آن در این پست به ادامه بحث انسان کامل می پردازیم:
اسماء و صفات الهی :
" برای خداست تمامی اسمایی كه بهترین اسماء است پس او را عبادت كنید و با آنها به سویش توجه نمایید."( سوره اعراف، آیه 80)
توصیف اسماء خدا به وصف " حسنی " دلالت می كند بر این كه مراد به این اسماء، اسمایی است كه در آنها معنای وصفی بوده باشد، مانند آن اسمایی كه جز بر ذات خدای تعالی دلالت ندارد، اگر چنین اسمایی درمیان اسماء خدا وجود داشته باشد، آن هم نه هر اسم دارای معنای وصفی، بلكه اسمی كه در معنای وصفی اش حسنی هم داشته باشد، باز هم نه هر اسمی كه در معنای وصفی اش حسن و كمال خوابیده باشد، بلكه آن اسمایی كه معنای وصفی اش وقتی با ذات خدای تعالی اعتبار شود به غیر خود احسن هم باشد، بنابر این شجاع وعفیف هرچند از اسمایی هستند كه دارای معنای وصفی اند و هر چند در معنای وصفی آنها حسن خوابیده لكن لایق به ساحت قدس خدا نیستند برای این كه از یك خصوصیت جسمانی خبر می دهند.
لازمه این كه اسمی از اسماء خدا بهترین اسم باشد این است كه بریك معنای كمالی دلالت كند، آن هم كمالی كه مخلوط با نفس و یا عدم نباشد، واگر هم هست تفكیك معنای كمالی از آن معنای نقصی و عدمی ممكن باشد.
" تنها برای خداست اسماء حسنی"، هر اسمی كه احسن در وجود باشد برای خدا بوده و احدی درآن با خدا شریك نیست. تنها برای خدا بودن آنها معنایش این است كه حقیقت این معانی فقط و فقط برای خداست و كسی در آنها با خدا شركت ندارد، مگر به همان مقداری كه او تملیك به اراده و مشیت خود كند.
تقسیم بندی صفات الهی
بعضی از صفات خدا صفاتی است كه معنای ثبوتی را افاده می كند، از قبیل علم و حیات، و اینها صفاتی هستند كه مشتمل برمعنای كمالند، و بعضی دیگرآن صفاتی است كه معنای سلبی را افاده می كند، مانند سبوح و قدوس و سایر صفاتی كه خدای را منزه از نقایص می سازد، پس از این نظر می توان صفات خدا را به دو دسته تقسیم كرد: یكی ثبوتیه و دیگری سلبیه.
پاره ای از صفات خدا آن صفاتی است كه عین ذات او است نه زاید بر آن . مانند حیات و قدرت و علم به ذات، و اینها صفات ذاتی اند. و پاره ای دیگر صفاتی هستند كه تحقیقشان محتاج به این است كه ذات قبل از تحقق آن صفات محقق فرض شود، مانند خالق ورازق بودن كه صفات فعلی هستند، و اینگونه صفات زاید برذات و متنزع از مقام فعلند.
همچنین خلق و رحمت ومغفرت و سایر صفات و اسماء فعلی خدا كه برخدا اطلاق می شود، و خدا به آن اسماء نامیده می شود بدون این كه خداوند به معانی آنها متلبس باشد، چنان كه به حیات و قدرت وسایر صفات ذاتی متصف می شود، چه اگر خداوند حقیقتاً متلبس به آنها می بود می بایستی آن صفات، صفات ذاتی خدا باشند نه خارج از ذات، پس از این نظرهم می توان صفات خدا را به دو دسته تقسیم كرد: یكی صفات ذاتیه و دیگری صفات فعلیه.
تقسیم دیگری كه درصفات خدا هست، تقسیم به نفسیت و اضافت است، آن صفتی كه معنایش هیچ اضافه ای به خارج از ذات ندارد صفات نفسی است مانند حیات، آن صفتی كه اضافه به خارج دارد صفت اضافی است، و این قسم دوم هم دوقسم است، زیرا بعضی از اینگونه صفات نفسی هستند و به خارج اضافه دارند آنها را صفات نفسی ذات اضافه می نمامیم، و بعضی دیگر صرفاً اضافی اند مانند خالقیت و رازقیت كه امثال آن را صفات اضافی محض نام می گذاریم.
تعداد اسماء حسنی
در آیات كریمه قرآن دلیلی كه دلالت كند برعدد اسماء حسنی و آن را محدود سازد نیست. هر اسمی درعالم باشد كه ازجهت معنا احسن اسماء بوده باشد آن اسم ازآن خداست، پس نمی توان اسماء حسنی را شمرده و به عدد معینی محدود كرد.
آن مقداری كه در خود قرآن آمده صد و بیست و هفت اسم است:
الف – الاه، احد، اول، آخر، اعلی، اكرم، اعلم، ارحم الراحمین، احكم الحاكمین، احسن الخالقین، اهل التقوی، اهل المغفره، اقرب، ابقی.
ب – باری، باطن، بدیع، بر، بصیر.
ت – تواب.
ج – جبار، جامع.
ح – حكیم، حلیم، حی، حق، حمید، حسیب، حفیظ، حفی.
خ – خبیر، خالق، خلاق، خیر، خیرالفاصلین، خیرالحاكمین،خیرالفاتحین، خیرالغافرین، خیرالوارثین، خیرالراحمین، خیرالمنزلین.
ذ – ذوالعرش، ذوالطول، ذوانتقام، ذوالفضل العظیم، ذوالرحمه، ذوالقوه، ذوالجلال و الاكرام، ذوالمعارج.
ر- رحمن، رحیم، رئوف، رب، رفیع الدرجات، رزاق، رقیب.
س – سمیع، سلام، سریع الحساب، سریع العقاب.
ش – شهید، شاكر، شكور، شدید العقاب، شدید المحال .
ص – صمد.
ظ – ظاهر.
ع – علیم، عزیز، عفو، علی، عظیم، علام الغیوب، عالم الغیب و الشهاده.
غ – غنی، غفور، غالب، غافرالذنب، غفار.
ف – فالق الاصباح، فالق الحب و النوی، فاطر، فتاح.
ق – قوی، قدوس، قیوم، قاهر، قهار، قریب، قادر، قدیر، قابل التوب، قائم علی كل نفس بما كسبت.
ك – كبیر، كریم، كافی.
ل – لطیف.
م – ملك، مومن، مهیمن، متكبر، مصور، مجید، مجیب، مبین، مولی، محیط، مصیب، متعال، محیی، متین، مقتدر، مستعان، مبدی، مالك الملك.
ن – نصیر، نور.
و – وهاب واحد، ولی، والی، واسع، وكیل، ودود.
ه – هادی.
معانی این اسماء را خدای تعالی به نحو اصالت داراست، و دیگران به تبع او دارا هستند، پس مالك حقیقی این اسماء خداست، و دیگران چیزی ازآن را مالك نیستند مگر آنچه را كه خداوند به ایشان تملیك كرده باشد كه بعد از تملیك هم باز مالك است، واز ملكش بیرون نرفته است.
در قرآن هیچ دلیلی بر توقیفی بودن اسماء خدای تعالی نبوده بلكه دلیل بر عدم آن هست.
نفی حد دراسماء و صفات الهی
ما جهات نقص و حاجتی را كه در اجزای عالم مشاهده می كنیم از خدای تعالی نفی می نماییم، مانند مرگ و فقر. وصفات كمال برای او اثبات می كنیم از قبیل حیات، قدرت، علم و امثال آن. این صفات در دار وجود ملازم با جهاتی از نقص و حاجت است وما آن را از خدای تعالی نفی می كنیم. از طرف دیگر وقتی بنا شد تمامی نقایص و حوایج را از او سلب كنیم برمی خوریم به این كه داشتن حد هم از نقایص است، برای این كه، چیزی كه محدود بود به طور مسلم خودش خود را محدود نكرده، و موجود دیگری بزرگتر از آن و مسلط بر آن بوده كه برایش حد تعیین كرده، لذا همه انحاء حد و نهایت را از خدای سبحان نفی می كنیم، و می گوییم: خدای تعالی در ذاتش و همچنین درصفاتش به هیچ حدی محدود نیست، پس او وحدتی را داراست كه آن وحدت برهر چیزی قادر است، و چون قادر است احاطه به آن هم دارد.
این جاست كه قدم دیگری پیش رفته و حكم می كنیم به این كه صفات خدای تعالی عین ذات اوست، و همچنین هریك از صفاتش عین صفت دیگر اوست، و هیچ تمایزی میان آنها نیست. مگر به حسب مفهوم – معنای كلمه – برای این كه فكر می كنیم اگر علم او مثلاً غیر قدرتش باشد و علم و قدرتش غیر ذاتش بوده باشد، همانطور كه درما آدمیان این طور است، باید صفاتش هریك آن دیگری را تحدید كند و آن دیگری منتهی به آن شود، پس باز پای حد و انتها و تناهی به میان می آید.
و همین است معنای صفت احدیت او كه از هیچ جهتی ازجهات منقسم نمی شود و نه درخارج و نه در ذهن متكثر نمی گردد.البته عرفاء می گویند صفات خداوند بینهایت می باشد اما همین صفات بینهایت هم تحت تقسیم صفاتی قرار می گیرند که به آن صفات رئیسه و یا امهات اسما گفته می شود و  این صفاتی که در قرآن ذکر شده است صفات رئیسه و اصلی خداوند هستند و البته برای این صفات هم صفات اصلی دیگری از قبیل عالم و قادر و حی و قیوم و واسع و علی و عظیم ذکر کرده اند و به آنها امهات اسماء حضرت حق لقب داده اند.
گفتیم موجودات عالم تجلی و مظهر صفات و اسماء حضرت حقند .ذکر این نکته مفید است که هر صفت از صفات خدا اسمی به همراه دارد .مثلا صفت کرم اسم کریم و صفت رحمت دو اسم رحمن و رحیم را به همراه دارد .انسان اشرف مخلوقات است و خدا هم در قرآن به این امر تصریح دارد چنان که بعد از خلقت حضرت آدم خداوند خود را به خاطر این آفرینش ستود و این خود عظمت مقام انسانی را یاد آور می شود :فتبارک الله احسن الخالقين ( سوره 23 مومن، پايانِ آيه 14) .و ثانیا اینکه بعد از خلقت حضرت آدم به او اسماء خویش را آموخت و آدم با جوهری که خداوند در ذات او دمیده بود آن اسماء را فرا گرفت در حالی که فرشتگان نتوانستند آن اسماء را بیان کنند (البته در اینجا مظهریت اسماء حق متعال مد نظر است نه صرف فراگرفتن آن نامها که از هر شخصی ساخته است)و خداوند به خاطر عظمت مقام انسان بود که به تمام فرشتگان خویش دستور سجده به آدم را صادر کرد و همه سجده کردند جز شیطان .بالاتر بودن مقام انسان از اجنه نیز که یقینی است چون آنها پیامبری از خود ندارند و همیشه پیرو پیامبران انسانها هستند چنانکه در سوره جن آمده که گروهی از جنیان قرآن را شنیدند و به آن ایمان آوردند.مطمئنا این عظمت به خاطر دست و پای انسان نیست و یا به خاطر چهره انسان نیست هر چند آن چهره نیز و آن نظم عجیب در چهره آدمی و زیبایی آن نیز حکایت از خالقی زیباتر دارد و شیطان به همین خاطر برای خداوند بهانه آورد و گفت که او را از گل آفریدی و من را از آتش و آتش از گل برتر است.اما شیطان از این نکته غفلت کرد و یا خود را به غفلت زد که عظمت انسان نه به خاطر گل بودن او بلکه به خاطر روح اوست که آن روح خود نفخه و دمیده شده از حضرت حق است.گفته اند : آنگاه که تاج " خلقت بیدی " ( سوره ص آیه 75 ) را خدای تعالی به دوست خویش بر سر آدم نهاد و حله " نفخت فیه من روحی " ( سوره ص آیه 72 ) در برش پوشانیده شد.آری عظمت مقام انسانی به خاطر روح اوست و همانطور که در داستان حضرت آدم در قرآن آمده است علت سجده فرشتگان بر آدم این بود که روحش که نفخه الهی بود این قابلیت را داشت که توانست مظهر صفات و اسماء حضرت حق را پیدا کند.پس هر انسانی که بتواند به آن قابلیت برسد که مظهر صفت و یا صفاتی از حضرت حق شود می تواند همچون جدش سجده گاه فرشتگان بارگاه قدس گردد و عرفا از این مقام به مقام بقاء بعد از فناء یاد می کنند و می گویند بعد از این که حضرت حق بر انسان تجلی کرد انسان بعد از آن مظهر صفت یا صفاتی از حضرت معبود خواهد شد و این البته بستگی دارد که خداوند با چه صفاتی برانسان تجلی کند تا انسان مظهریت آن صفات را بدست آورد .پس چون انسان اشرف مخلوقات است پس باید بیشتر از تمام موجودات عالم مظهر صفات حضرت حق باشد.تنها تفاوت صفات در حضرت و حق و انسانها در این است که در انسان صفات و ذات جدا هستند اما در حضرت حق از آنجایی که حضرتش را ذاتی است نامحدود صفات و ذاتش عین هم هستند و خود صفات هم عین هم هستند .البته شاید برای عقل ما این مطلب سنگین باشد که چگونه صفت حی می تواند عین صفت علم باشد.آری و به همین علت است که عقلها و وهمها و همه چیز و همه کس از شناخت ذات حضرت حق عاجز است.پس هرچه انسان به خداوند نزدیکتر باشد مظهریت او برای صفات خدا بیشتر می شود و انسان مظهر صفات بیشتری خواهد شد.پس کاملترین انسانها بیشترین مظهریت اسماء حضرت حق را دارا هست و عرفا از این جاست که وارد بحث انسان کامل می شوند.در عرفان اسلامی انسان کامل آن انسانی است که مظهر جامع و کامل اسماء و صفات حضرت دوست است.انسان کامل آن انسانی است که همانطور که حضرت دوست رحیم و مهربان است او هم رحیم و مهربان است همانطور که او کریم است او هم کریم است اما تفاوت رحمت او با رحمت خدا این است که رحمت انسان کامل نشأت گرفته و ادامه و معلول رحمت خداست همانطور که انسان وقتی به آینه نگاه می کند در درون آینه انسان فیافه اش را می بیند و تنها فرق میان او و تصویر آن است که آن تصویر به خاطر وجود آن انسان مقابل آینه است.عرفا می گویند تمام عالم مانند آینه هایی هستند که جمال محبوب ازلی را نمایش می دهند .تصور کنید انسانی در اتاقی پر از آینه ایستاده است و بعضی آینه ها به علت شرایط قرار گرفتنشان فقط می توانند هر کدام جنبه ای و مقداری از چهره آن انسان را نمایش دهند اما آینه ای هست که دقیقا چهره کامل آن فرد را نشان می دهد و عرفا می گویند آن آینه انسان کامل است که مظهر تامه اسماء و صفات حضرت معبود است و بقیه آینه ها هم مظاهر او هستند هر چند نمی توانند تمام صفات و به عبارتی چهره حضرت دوست را  نمایش دهند.و البته فرقی دیگر میان انسان کامل و خدا هست که مربوط به جنبه علم آنهاست.انسان کامل به این خاطر که مظهر تمام صفات حضرت حقند بر تمام کائنات و موجودات عالم محیطند و علم دارند.همانطور که آن آینه که تمام چهره انسان را نمایش می داد تمامی تصاوبر آینه های دیگر را دارا بود اما در عین حال از آنها کامل تر بود و به قول شاعر
آنچه خوبان همه دارند او تنها دارد
اما حتی انسان کامل علم به ذات حضرت حق ندارد و انسان کامل در مقابل خدای نامحدود محدود می باشد حتی به صفات او از آن جهت که هر یک از صفات او نامحدود و عین صفات دیگر و بلکه عین ذات او می باشد علم ندارد بلکه فانی در آن ذات و صفات نامتناهی می باشد و همچون آینه ای نور صفات و اسمای حضرت حق را در عالم می پراکند و صفات انسان کامل همچون خدا بی نهایت و بسیط و عین ذات او نیستند بلکه خداست که در هر لحظه بر آینه وجود انسان کامل نور اسما و صفات خود را می تاباند و انسان کامل در هر لحظه گوشه ای از آن نور بی نهایت را در عالم می افکند و این تجلی را نهایت نیست و بی نهایت بار و تا ابد خداوند در هر لحظه بر انسان کامل تجلی می کند و او را آینه ای برای تجلی نور اسما و صفات خود قرار می دهد و حتی هریک صفات خداوند به تنهایی می تواند بی نهایت بار و تا ابد هر بار با تجلی تازه ای در عالم نمودار شود زیرا صفات حضرت حق هم بی نهایت است هر چند ما نمی توانیم آنرا با عقل محدود خود درک کنیم زیرا

پای استدلالیان چوبین بود         پای چوبین سخت بی تمکین بود 

و برو از بهر آن چشم دگر جوی                                 و فرق انسان کامل با دیگر اولیاء الله در همین جاست زیرا اولیاء دیگر حضرت دوست و آنانکه فانی در صفات و ذات بی نهایت او شده اند و به مقام بقاء رسیده اندهر یک آینه ای هستند که تنها می توانند صفت و یا صفاتی از نور حضرت دوست را در عالم بتابانند البته همانطور که گفته شد هر یک از صفات حضرت محبوب خود نامتناهی بار می توانند تجلی و هر بار تازه تر از تازه تر تجلی کنندو به قول حضرت مولانا

هر دم از این باغ بری می رسد                              تازه تر از تازه تری می رسد

اما انسان کامل آن آینه ای است که حضرت دوست در هر لحظه از طریق آن با تمام صفات و اسماء خود در عالم نور می افکند و هر بار به طریقی دیگر و فروغ رخی دیگر.و بلکه عرفا گویند هر نوری که در جهان هست و هر موجود که تجلی صفت و یا صفات آن نامتناهی است نور خود را از آینه انسان کامل گرفته است همانند ماه در شب که هر چیزی که در شب دیده می شود نور خود را از ماه می گیرد و آن ماه هم نور خود را از خورشید وجود گرفته است و نور تمام اسماء حضرت محبوب ابتدا به انسان کامل می رسد و بعد از طریق او به بقیه موجودات جهان می رسد و موجودات جهان که همه در واقع نور اسماء و صفات حضرت حقند  هستی خود را هم مدیون نوری هستند که از طریق انسان کامل به آنها رسیده است و به همین علت در سوره یس می خوانیم

و کل شیئی احصیناه فی امام مبین          و هر موجودی را در انسان کامل گرد آوردیم و ه تعبیری هر موجودی در انسان کامل وجود دارد.

 واما تنها کسی که  خدا را و ذات و اسماء و صفات بی نهایتش را  می شناسد خود اوست و بس.و تنها نامتناهی است که نامتناهی  را می شناسد.و به این خاطر است که عرفا می گویند انسان کامل هم می تواند باز به درجات بالا و بالاتری برسد چون خداوند نامحدود است و نامحدود بار می تواند بر انسان کامل و انسان های دیگر تجلی کند.و به همین خاطر بعد از تشهد نماز دعا می کنیم و می گوییم "و تقبل شفاعته و ارفع درجته"و شفاعت حضرتش را برای امتش بپذیر و مقام او را بلند گردان"و در این مقام انسان کامل بعد از مظهریت تامه اسماء و صفات حق متعال تنها علمش رو به کمال می گذارد اما نه این علوم نوشتنی بلکه علوم دیدنی.عرفا می گویند خداوند زمام  و ارکان آسمانها و زمین را به دستان انسان کامل داده است و زمین هیچگاه از انسان کامل خالی نخواهد بود و وقتی زمین از انسان کامل خالی شود ارکان عالم از هم خواهد پاشید و قیامت برپا خواهد شدچرا که سنت الهی این است که هیچکاری در جهان انجام نگیرد مگر به توسط اسباب که در قرآن هم آمده است که فرشتگان کارگزاران حضرت حقند و هر یک از آنها به کاری مشغول بعضی نامه اعمال را می نویسند و بعضی مأمور قبض روح انسان هستند.و همانطور که در حدیث نبوی آمده است در روز قیامت مولا علی (ع) تقسیم کننده ی بهشت و جهنم خواهد بود .آری علی (ع) آن انسان کاملی است که بر تمام عالم امکان محیط است و تمام اعمال آدمیان ناظر و حاضر است و می تواند با علمی که مظهریت علم حضرت حق است انسانها را و اعمال انها را بداند و آنها را به بهشت و یا جهنم بفرستد.و از دیدگاه مکتب تشیع که بسیار با عرفان هماهنگی دارد امامان دوازده گانه که پیامبر اسامی آنها رابرای بعضی از اصحاب بیان کرده اند واز جمله:
از ابن عباس روایت شده که شخصی یهودی به نام نعثل , نزد رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) آمد و سوال های بسیاری را مطرح کرد. او , از اوصیا نیز پرسید.
حضرت در پاسخ فرمود : « نخستین وصی من علی (علیه السلام ) و پس از او , حسن (علیه السلام ) و حسین (علیه السلام ) و امامان نه گانه از فرزندان اویند » . نعثل پرسید : « نام آنان چیست » . حضرت , نام تک تک امامان را تا امام دوازدهم (عج ) شمردند . (اصول کافی , ثقه الاسلام کلینی , ترجمه سید جواد مصطفوی , ج 1 , نشر فرهنگ اهل البیت) .
رسول خدا , در پاسخ جابر بن عبدالله انصاری که از ائمه ی بعد از علی (علیه السلام ) سوال کرده بود , فرمود : « بعد از علی (علیه السلام ) , حسن (علیه السلام ) و حسین (علیه السلام )امام هستند , سپس سید العابدین در زمان خودش , علی بن حسین (علیه السلام ) , سپس محمد بن علی باقر(علیه السلام ). تو , او را خواهی دید. وقتی او را دیدی , سلام مرا برسان (و جابر سالها پس از وفات رسول خدا موفق به دیدار حضرت باقر شد). سپس جعفر بن محمد صادق (علیه السلام ) , سپس موسی بن جعفر کاظم (علیه السلام ) , سپس علی بن موسی رضا(علیه السلام ) , سپس محمد بن علی جواد(علیه السلام ) , سپس علی بن محمد نقی (علیه السلام ) , سپس حسن بن علی زکی (علیه السلام ) , و پس از او , قائم بالحق مهدی امت من , (محمد بن حسن صاحب زمان (علیه السلام ) امام است . او , زمین را پر از قسط و عدل می کند , همان گونه که پر از ظلم و جور شده است » . (الاحتجاج , احمد بن علی طبرسی , تحقیق ابراهیم بهادری و ... , ج 1 , ص 168 , انتشارات اسوه , چ دوم , سال .1416 نیز درباره ی احادیثی که نام ائمه (علیهم السلام ) را ذکر کرده اند , به صحیح مسلم , ج 6 , ص 3 و 4 , باب الاماره , رجوع شود)
و نکته این جاست که جدا از کتب حدیثی معتبر شیعه امامان دوازده گانه در کتب حدیثی اهل سنت هم ذکر شده است که در بالا به یکی از انها اشاره شد.و عجیب اینجاست که کلمه (امام) به معنای رهبر و زمامدار الهی به صورت مفرد و جمع 12 بار در قرآن کریم تکرار شده است که مطابق است با روایات نقل شده از پیامبر اسلام (ص) از طریق شیعه و سنی مبنی بر اینکه تعداد امامان بعد از ایشان 12 نفر می باشند و کافی است بدانیم تکرارهای اسامی در قرآن همه از روی حکمت است و این خود یکی از معجزات ابدی قرآن است چنانکه در زیر به نمونه هایی اشاره می شود و علم بی پایان حضرت مولا علی(ع) را در قصه ای مشاهده می کنیم:

کلمه (شهر) به معنی ماه ، 12 بار در قرآن کریم تکرار شده است که مساوی تعداد ماههای یکسال است .

3ـ کلمه (یوم) به معنای روز ، 365 بار در قرآن کریم تکرار شده است که مساوی تعداد روزهای یکسال شمسی است .

4ـ کلمه (ساعه) 48 بار در قرآن کریم تکرار شده است که در 24 مورد قبل از آن یکی از حروف ذکر شده است و در 24 مورد دیگر قبل از آن حرفی وجود ندارد . بنابراین هر مورد را که در نظر بگیریم مطابق است با تعداد ساعات یک شبانه روز که 24 ساعت می باشد .

5ـ کلمه (سجد) به معنای سجده کرد و مشتقات آن (در زمان ماضی ، مضارع و امر) برای عاقلان 34 بار تکرار شده است که این عدد برابر است با تعداد سجده های واجب روزانه ، چون روزانه 17 رکعت نماز واجب است و هر رکعت 2 سجده دارد .

6ـ کلمه (رجل) به معنای مرد مساوی کلمه (امراه) به معنای زن هر کدام 24 بار آمده است .

7ـ کلمه (ملائکه) به معنای فرشتگان و کلمه (شیطان) به معنای اهریمن و یا جن هر کدام 88 بار تکرار شده است .

8ـ کلمه (استعاذه) به معنای پناه بردن و کلمه (ابلیس) به معنای شیطان هر کدام 11 بار به کار رفته است .

9ـ کلمه (آخرت) به معنای جهان آخرت و کلمه (دنیا) به معنای این جهان هر کدام 115 بار تکرار شده است .

10ـ کلمه (الحسنات) به معنای خوبی ها و کلمه (سیئات) به معنای گناهان هر کدام 180 بار تکرار شده است .

11ـ کلمه (الحیاه) به معنای زندگی وکلمه (الموت) به معنای مرگ هر کدام 145 بار تکرار شده است .

12ـ کلمه (ارسل) به معنای فرستاد و مشتقات آن 513 بار در قرآن کریم تکرار شده است و نام 28 پیامبری که در قرآن از آنها نامی آورده شده است نیز مجموعاً 513 بار تکرار شده است .

13ـ کلمه (الرسل) به معنای پیامبران و کلمه (الناس) به معنای مردم هر کدام 368 بار تکرار شده است .

14ـ کلمه (الرغبه) به معنای میل و کلمه (الرهبه) به معنای ترس هر کدام 8 بار تکرار شده است .

15ـ نام مبارک پیامبر اسلام (محمد و احمد) مجموعاً 5 بار در قرآن امده است (4 بار محمد و 1 بار احمد) و کلمه صلوات که به معنای درود می باشد و بیشتر برای درود فرستادن بر پیامبر و خاندان پیامبر استفاده می شود نیز 5 بار در قرآن تکرار شده است .

16ـ کلمه (ایثار) به معنای گذشت و فداکاری و کلمه (شح) به معنای بخل و تنگ نظری هر کدام 5 بار تکرار شده است .

17ـ کلمه (سرور) به معنای شادی و کلمه (حزن) به معنای غم و اندوه هر کدام 4 بار تکرار شده است .

18ـ کلمه (الحر) به معنای گرما و کلمه (البرد) به معنای سرما هر کدام 4 بار تکرار شده است .

19ـ عبارت (حزب الله) به معنای یاران خداوند و عبارت (حزب الشیطان) به معنای یاران شیطان هر کدام 3 بار تکرار شده است .

20ـ در قرآن کریم به اینکه 300 سال شمسی دقیقاً برابر 309 سال تمام قمری است به صورت مستقیم اشاره شده است . این مطلب وقتی مشخص شد که یکی از علمای دین یهود از حضرت امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) پرسید(البته وقتی از حضرت این سوال و سوالاتی دیگر را پرسید که متوجه شد هیچ کدام از اصحاب قادر نیستند به سوالاتش پاسخ دهند و همه علی را به عنوان کسی که پلسخ تمام سوالات نزد اوست معرفی می کنند) : چرا قرآن مدت توقف و خواب اصحاب کهف را 309 ذکر سال کرده است در حالی که در حاشیه تورات ما این مدت 300 سال نوشته شده است ؟

حضرت امیر علیه السلام فرمودند : «سالهای شما شمسی است ولی سالهای ما قمری است» . جالب اینجاست که یکی از اساتید ریاضی این محاسبات را انجام داده که خلاصه قابل فهم آن چنین است سال شمسی یهود 365 روز تمام بوده است . بنابراین 300 سال آنها می شود  روز 109500=365×300 در حالی که سال قمری برابر است با 354 روز و 8 ساعت و 48 دقیقه بنابراین 309 سال قمری برابر است با : روز 109500=]48 دقیقه و 8 ساعت و 354 روز[ ×309 پس معلوم شد که 300 سال شمسی یهود برابر است با 309 سال قمری نه یک روز کمتر نه بیشتر. این در حالی است که تا صدها سال بعد از نزول قرآن هنوز شبانه روز به 24 ساعت و هر ساعت به 60 دقیقه و الی آخر تقسیم نشده بود . و حتی ساعت هنوز اختراع نشده بود . بنابراین حضور هر کلمه در قرآن در مکان خاص و به تعداد معین حادی پیام و مفهوم ویژه ای می باشد که در حقیقت یک نوع از اعجاز و معجزه می باشد . زیرا مجموعه آیات قرآن در مدت نسبتاً طولانی 23 سال و در اوضاع و احوال مختلف مثلاً گاهی در جنگ و گاهی در صلح ، گاهی در مکه و گاهی در شعب ابیطالب و محاصره گاهی در مدینه و گاهی در سفر و گاهی در شب و گاهی در روز بر پیامبر (ص) نازل می شد و چنین نبود که پیامبر خدا (ص) مانند مؤلفان کتابهای مختلف مدتی در کتابخانه ای خلوت کند و از سر فرصت و فراغت و یا با رجوع به منابع مختلف کتابی بنویسد .

  . برای نمونه یکی از آیات قرآن که کلمه امام در ‌آن آمده است ، سوره یس آ‌یه 12 می باشد: «وکل شییء أحصیناه فی امام مبین» و ما هر چیزی را در امام روشنگری جمع نموده ایم و همین آیه مقام انسان کامل و اینکه آینه تمام نمای صفات الهی است را نشان می دهد.ازدیدگاه عرفا حضرت رسول اکرم مظهر تامه صفات و اسماء الهی می باشند و نمونه تامه انسان کامل و یکی از صفات خدا که بیشترین تجلی را در وجود مبارک حضرت رسول داشت صفت رحمت خداست اعم از رحمت رحیمیه و یا رحمانیه حضرت دوست .البته انسان کامل مظهروتجلی  تمام صفات حضرت دوست می باشند اما بعضی از صفات در هر یک از معصومین تجلی و ظهور بالاتری داشته اند
و قرآن اینگونه از این صفت در سوره انبیاء یاد می کند:
وما ارسلناک الا رحمة للعالمین
و تو فرستاده نشدی مگر اینکه ما رحمت خود را در عالم به واسطه تو ظاهر کنیم
و زندگی پیامبر هم این حقیقت را به خوبی نشان می دهد که چگونه غمخوار همه بودند و حتی آنقدر برای هدایت مشرکان رنج و غصه خوردند که از طرف خداوند وحی رسید اینقدر غصه آنها را مخور زیرا نزدیک است از شدت حزن و اندوهی که برای هدایت آنها می بری جان از بدنت مفارقت کند و تو فقط وظیفه داری حجت را بر آنها تمام کنی و اگر آنها هدیت نشدند تو خودت را ناراحت مکن.خداوند متعال از دلسوزی رسول خویش در آیه ششم سوره کهف چنین یاد میکند: گویی میخواهی به خاطر اعمال ناروای آنان، اگر به این گفتار ایمان نیاوردند، خود را هلاک کنی. و معصومین دیگر هم همینگونه جلوه های حضرت حق بوده اند .می گویند حضرت علی(ع) بعد از جنگ جمل وقتی در میان کشته های دشمن راه می رفت با صدای بلند می گریست و افسوس می خورد که چرا اینان به راه حق هدایت نشدند و به خاطر لجاجت و گمراهیشان به این سرنوشت دچار شدند .آیا این نشان از دریای مهر علی نمی دهد.همان علی که می گوید اگر تمام عالم را به علی بدهند علی حاضر نیست یک دانه جو را به ظلم از دهان مورچه ای بگیرد.
  و همانطور که خود پیامبر بارها تصریح کرده اند بعد از آن حضرت این مقام عظیم به حضرت علی (ع) رسید مانند روز غدیر که پیامبر در آن تصریح کردند که علی مولا و امیر هر مرد و زن می باشد.عرفا از این مقام به مقام ولایت هم تعبیر کرده اند.یعنی کسی که ولی است البته ولی مطلق خداست و این ولایت در رسول خدا و معصومین تجلی و مظهریت ولایت حق است چنانکه در قرآن در سوره مائده آمده است که:

 انما ولیکم الله ورسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة ویوتون الزکاة وهم راکعون ﴿55﴾ همانا ولی شما خدا و رسول خداست و آنانکه ایمان آوردند و نماز به پا داشتند و زکات می دهند در حالی که در رکوعند.

به اتفاق شیعه و سنی این حدیث پس از آن نازل شد که مولا علی در مسجد مشغول خواندن نماز بود و فقیری وارد مسجد شد و درخواست صدقه کرد و مولا در همان حال رکوع دستانش را به فقیر نشان داد تا انگشتری را از آنها بردارد و بعد از آن بود که این آیه بر رسول خدا نازل شد.

و انما که نشانه حصر است نشان می دهد ولایت مخصوص اینهاست می باشد و جمله خبری است و نه امری که بخواهیم آنرا به دوستی و امثال آن تعبیر کنیم .آیه می گوید اینها ولایت بر شما دارند چه بخواهید و چه نخواهید .حال با شماست که به فرمان آنها گوش فرا بدهید یا ندهید و اختیار دارید.

و این هم بحثی درباره واژه  ولایت تا کسی فکر نکند آن به معنای دوستی تنهاست   :

ولایت به چه معنای است؟
ولایت در لغت به معنای قرب و نزدیکی است.
فیومی می گوید: (وَلی مثل فَلس به معنای قرب و نزدیکی است). (مصباح المنیر، مادة ولی)
در اقرب الموارد آمده است: (وَلی عبارت است از قرار گرفتن فرد یا شئ دوم به دنبال فرد یا شئ اول بدون فاصله ...). (اقرب الموارد، مادة ولی)
راغب اصفهانی می گوید: (ولاء و توالی به معنای آن است که دو چیز و یا بیشتر طوری کنار هم قرار گیرند که بین آن دو، غیر از خود آنها چیز دیگری فاصله نبوده باشد). (مفردات راغب، ص 523)
با توجه به حالات اولیة انسان در کاربرد الفاظ و اینکه معمولاً کلمات را در آغاز برای بیان معانی مربوط به محسوسات به کار می برد، می توان گفت:
واژه (ولایت) در آغاز برای قرب و نزدیکی خاص در محسوسات (قرب حسی) به کار رفته است، آن گاه برای قرب معنوی استعاره آورده شده است. بر این اساس، هرگاه این واژه در امور معنوی به کار می رود بر نوعی از نسبت قرابت دلالت می کند و لازمة آن این است که ولیّ نسبت به آنچه بر آن دلالت دارد دارای حقّی است که دیگری ندارد و می تواند تصرفاتی را بنماید که دیگری جز به اذن او نمی تواند. مثلاً ولیّ میت می تواند در اموال او تصرف کند. این ولایت او ناشی از حق وراثت است. کسی که بر صغیر ولایت دارد حق تصرف در امور وی را دارد، و کسی که ولایت نصرت دارد می تواند در امور منصور (آن کسی که نصرتش را عهده دار است) تصرف کند. خداوند ولی امر بندگان خویش است یعنی امور دنیوی و اخروی آنها را تدبیر می کند و او ولی مؤمنان است، یعنی بر آنها ولایت خاص دارد.
بنابراین، حاصل معنای ولایت در همه موارد استعمال آن، گونه ای از قرابت است که منشأ تصرف و مالک بودن تدبیر است. (المیزان، ج 6، ص 12)
به عبارت دیگر: ولایت، نوعی اقتراب و نزدیکی به چیزی است، به گونه ای که موانع و حجاب ها از میان برداشته شود. (المیزان، ج 5، ص 368)
حال اگر کسی با ریاضت های نفسانی و قابلیت هایی که برای خود ایجاد کرده، و از طرفی دیگر مورد عنایات و الطاف الهی قرار گرفته و به مقام قرب تام الهی نایل شود، این چنین شخصی از جانب خداوند بر مردم ولایت دارد، ولایتی که لازمة آن این است که ولی نسبت به آنچه بر آن دلالت دارد، دارای حقّی است که دیگری ندارد و او می تواند تصرّفاتی بنماید که دیگری جز به اذن او نمی تواند. و همه اینها به اذن و اراده و مشیّت خداوند است.

معنای ولایت تکوینی امام چیست؟

مقصود از ولایت تکوینی آن است که فردی بر اثر پیمودن راه بندگی آن چنان قرب و کمال معنوی پیدا کند که به فرمان و اذن الهی بتواند در جهان تصرف نماید.
(ولایت تکوینی) یک کمال روحی و معنوی است که در سایة عمل به تکالیف الهی و قوانین شرع در درون انسان پدید می آید و سرچشمة مجموعه ای از کارهای خارق العاده می گردد. این نوع ولایت بر خلاف (ولایت تشریعی) کمال و واقعیتی است اکتسابی، و راه کسب برخی از مراتب آن به روی همه باز است، و امام می تواند به بالاترین مراتب آن برسد.
ولی مقاماتی که در (ولایت تشریعی) بیان گردیده، همه موهبت خداوندی است که پس از تحصیل یک سلسله زمینه ها، چیزی جز خواست خداوند در آن دخالت ندارد.

ولایت تکوینی دارای چه نتایجی است؟

در مصباح الشریعه آمده است: (العبودیه جوهره کنهها الربوبیه)؛ (بندگی و پیمودن قرب به خدا، گوهری است که نتیجه آن خداوندگاری و کسب قدرت و توانایی بیشتر است). (مصباح الشریعه، ج 1).
قرب الهی آثار فراوانی دارد که به برخی از آنها اشاره می کنیم:
1. تسلط بر نفس
خداوند متعال می فرماید: (إِنَّ الصَّلواهَ تَنهی عَنِ الفَحشآءِ وَ المُنکَرِ)؛ (نماز انسان را از منکرات و بدی ها باز می دارد). (سورة عنکبوت، آیة 45)
2. بینش خاص
از مزایای قرب الهی این است که انسان در سایة صفا و روشنی دل، بینش خاصی پیدا می کند که با آن حق و باطل را به روشنی تشخیص می دهد و هرگز گمراه نمی شود.
قرآن می فرماید: (یا أیَّهَا الَذِینَ آمَنُوا إِن تَتَّقُوا اللهَ یَجعَل لَکُم فُرقاناً)؛ (ای کسانی که ایمان آوردید، اگر پرهیزگار باشید خدا به شما نیرویی می بخشد که با آن، حق و باطل را به خوبی تشخیص می دهید). (سورة انفال، آیة 29)
3. نفی خواطر
پویندگان راه عبودیت به واسطة تکامل و قدرتی که در سایة بندگی می یابند، بر تمام اندیشه های پراکنده خود مسلط می شوند و در حال عبادت آن چنان تمرکز فکری و حضور قلب دارند که از غیر خدا غافل می شوند و غرق جمال و کمال خدا می گردند.
ابوعلی سینا می گوید: (عبادت، نوعی ورزش برای قوای فکری است که بر اثر تکرار و عادت به حضور در محضر خدا، فکر را از توجه به مسائل مربوط به طبیعت و ماده، به سوی تصورات ملکوتی می کشاند. قوای فکری تسلیم باطن و فطرت خدا جوی انسان می گردد و مطیع او می شوند). (اشارات، ج 3، ص 370)
4. خَلع نفس
در جهان طبیعت، روح و بدن نیاز شدیدی به یکدیگر دارند. ولی گاهی روح، بر اثر کمال و قدرتی که از جانب قرب الهی پیدا می کند از استخدام بدن بی نیاز می شود و می تواند خود را از بدن خلع نماید.
5. تصرف در جهان طبیعت
در پرتو عبادت و قرب الهی، نه تنها حوزة بدن تحت فرمان انسان قرار می گیرد، بلکه جهان طبیعت مطیع انسان می گردد و به اذن پروردگار در پرتو نیرو و قدرتی که از تقرب به خدا کسب نموده است در طبیعت تصرف می کند و مبدأ یک سلسله معجزه ها و کرامات می شود، و در حقیقت دارای قدرت بر تصرف و تسلط بر تکوین می شود.


آیا (ولایت تکوینی) به معنای تفویض است؟

برخی گمان کرده اند که (ولایت تکوینی امام) به معنای تفویض امر عالم به شخص امام است که این با عقیدة توحید افعالی سازگاری ندارد. و قرآن نیز یهود را به جهت این عقیده شدیداً مورد سرزنش قرار داده است. (سورة مائده، آیة 64)
برای جمع بین اعتقاد به (توحید افعالی) و اینکه در عالم وجود هیچ کاری بدون اراده و مشیت خداوند انجام نمی گیرد و اعتقاد به (ولایت تکوینی) امام باید گفت:
اولاً: هرگز تمام امور عالم به امام واگذار نشده است.
ثانیاً: در آن اموری نیز که امام تصرف تکوینی می کند همانند سایر امور، اراده و مشیت خاص الهی نیز بر آن تعلق گرفته است.

آیا (ولایت تکوینی) متعلق به خداوند است؟

برخی می گویند از آیات قرآن استفاده می شود که ولایت تنها متعلق به خداوند است.
قرآن کریم می فرماید: (أَمِ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ أَولِیآءَ فَاللهُ هُوَ الوَلِیُّ وَ هُوَ یُحیِ المَوتی وَ هُوَ عَلی کُلِّ شئ قَدیرٌ)؛ (آیا آنها غیر از خدا را ولی خود برگزیدند؟! در حالی که ولی فقط خداوند است و اوست که مردگان را زنده می کند و اوست که بر هر چیزی تواناست). (سورة شوری، آیة 31)
و نیز در جای دیگر می فرماید: (وَ ما لَکُم مِن دُونِ اللهِ مِن وَلِیَّ وَ لا نَصِیرٍ)؛ (و برای شما به جز خدا، ولی و یاری کننده ای نیست). (سورة شوری، آیة 31)
از جمع بین این آیات و آیات دیگر استفاده می شود که (ولایت) در اصل برای خداوند متعال است و دیگران به جهت قرب به خدا و به اذن او از این مقام بهره مند می شوند.
لذا در سوره مائده می خوانیم: (إِنَما وَلِیُّکُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الذِینَ آمَنُوا الذِینَ یُقِیمُونَ الصلوهَ وَ یُؤتُونَ الزکوةََ وَهُم راکِعُونَ)؛ (سرپرست و ولی شما تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آورده اند، همان ها که نماز را برپا می دارند و در حال رکوع زکات می دهند.) (سورة مائده، آیة 55)
و نیز در سورة تحریم می خوانیم: (وَ إِن تَظاهَرا عَلَیهِ فَإنَ اللهَ هُوَ مَولاهُ وَ جِبرِیلُ وَ صالحُ المُؤمنینَ وَ الملائکةُُ بَعدَ ذلِکَ ظهیرٌ) (و اگر بر ضد او (پیامبر صلی الله علیه و آله) دست به دست هم دهید (کاری از پیش نخواهید برد) زیرا خداوند ولی اوست و همچنین جبرئیل و مؤمنان صالح و فرشتگان بعد از آنان پشتیبان اویند). (سورة تحریم، آیة 4)


اگر امام ولایت تکوینی دارد پس چرا در مواقع ضروری از آن استفاده نمی کند؟

برخی می گویند: اگر امام دارای ولایت تکوینی و حق تصرف در نظام تکوین است، چرا در مواقع ضرورت، در تقدیرات الهی تصرف نمی کند تا بلا را از خود دور کرده، دشمنان خود را ریشه کن کند و تمام امکانات را برای خود جلب نماید؟
پاسخ: اولاً: قبل از هر چیز این نکته را باید ملتفت باشیم که چه بسا اموری را که گمان می کنیم برای ما ضرر دارد، در حالی که خیر محض است، و نیز به عکس چه بسا اموری که گمان می کنیم برای ما خیر است در حالی که شر محض است. ما این را نمی دانیم، اگر چه علام الغیوب و هر که را که خداوند خواسته و او را از علم غیب مطلع ساخته است از آن اطلاع دارد. لذا نباید به ظاهر امر قضاوت کرد که چرا امام این مصیبت را از خود دور نکرد و این منفعت را برای خود تحصیل ننمود.
قرآن می فرماید: (کُتِبَ عَلَیکُم القِتالُ وَ هُوَ کُرهٌ لَکُم وَ عَسی أَن تَکرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیرٌ لَکُم وَ عَسی أَن تُحِبُّوا شَیئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُم)؛ (جهاد در راه خدا بر شما مقرر شد، در حالی که برایتان ناخوشایند است. چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آنکه خیر شما در آن است و یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکه شرّ شما در آن است). (سورة بقره، آیة 216)
و نیز می فرماید: (فَعَسی أَن تَکرَهُوا شَیئاً وَ یَجعَلَ اللهُ فِیهِ خَیراً کَثیراً)؛ (چه بسا چیزی خوشایند شما نباشد و خداوند خیر فراوانی در آن قرار می دهد). (سورة نسا، آیة 19)
ثانیاً: امام از آنجا که تسلیم تقدیرات الهی است در هر کاری دست به تصرف تکوینی نمی زند و خلاف اراده و تقدیر و مشیت الهی گام بر نداشته و اقدام عملی انجام نمی دهد.
ثالثاً: ارادة حتمی اولی خداوند بر آن است که در این دار تکلیف هر کاری بر روال طبیعی و از روی اختیار انجام می گیرد و حتی الامکان از معجزه و خرق نظام طبیعت استفاده نشود.
رابعاً: هرگز انسان معصوم در نظام تکوین به جهت مصالح شخصی اقدام و تصرفی بر خلاف مقدرات الهی انجام نمی دهد، و اگر معجزه و اعمال ولایتی کند به جهت مصالح نوعی بشر و عالم است که این هم مطابق اراده و خواست و مشیت خداوندی است.

البته غیر امام هم بر طبق احادیث قدسی که خواهد آمد می تواند به درجه ای از ولایت دست پیدا کند اما ولی مطلق تنها امام می باشد و بس و این ولایت پس از رسیدن به مقام عظیم فنا فی الله و مقام بقا بعد از فنا به دست می آید  .

 انسان کامل که بر همه کس و همه چیز محیط است و از هر انسانی از خودش به او نزدیکتر است همانطور که پیامبر در روز غدیر ابتدا از مردم پرسید آیا من از خود شما به شما محق تر و مطاعتر و قابل اطاعت تر و به صلاح شما داناتر و به عبارتی نزدیکتر هستم.پس همانطور که من این مقام را دارم و مولای و امیر همه هستم این علی مولا و امیر همه است.من کنت مولاه فهذا علی مولاه.هر کس من بر او ولایت (به معنای اعم یعنی حق فرمان برداری و به معنای اخص یعنی نزدیکتر از خودش به او)دارم این برادرم علی بر او ولایت دارد.و یا اینکه پیامبر فرمود :من شهر علمم و علی درب آن.پس هر کس می خواهد وارد شهر علم شود باید از درب آن وارد شود.و این حدیث می رساند که پیامبر و بعد از او مولا علی مظهر تامه علم حضرت حقند و راهی برای نزدیک شدن به حضرت حق و بدست آوردن علوم حقیقی نیست جز از طریق انسان کامل.مطمئنا منظور پیامبر از این علوم علوم مادی که می تواند در دسترس همگان از کافر و مسلمان قرار بگیرد نیست بلکه منظور آن علمی است که حضرت آدم بعد از فرا گرفتن آن این قابلیت و مقام را بدست آورد که مسجود فرشتگان قرار گیرد.آری منظور پیامبر در این حدیث شریف اشرف علوم یعنی علوم الهی است که در این آیات سوره بقره مورد تأکید قرار گرفته است:
هنگامي كه پروردگار تو به فرشتگان گفت: من در روي زمين جانشين و حاكمي قرار خواهم داد. فرشتگان گفتند (پروردگاراآيا كسي را در زمين قرار ميدهي كه فساد و خونريزي كند؟ (زيرا موجودات زميني ديگر كه قبل از اين آدم پا به عرصه وجود گذاشتند، به حكم طبع جهان ماده نيز آلوده فساد و خونريزي شدند، اگر هدف از آفرينش انسان عبادت است) ما تسبيح و حمد تو را به جا مي‏آوريم، پروردگار فرمود: من حقائقي را مي‏دانم كه شما نمي‏دانيد. (30)
وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ ﴿30﴾
سپس علم اسماء را همگي به آدم آموخت بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود اگر راست مي‏گوئيد اسامي اينها را برشماريد! (31)
وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاء هَؤُلاء إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ ﴿31﴾
فرشتگان عرض كردند: منزهي تو!، ما چيزي جز آنچه به ما تعليم داده‏اي، نمي‏دانيم تو دانا و حكيمي. (32)
قَالُواْ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴿32﴾
فرمود اي آدم آنها را از اسماء(اسامي خدا که آنچنان در موجودات تجلی و ظهور پیدا کرده است) اين موجودات آگاه كن، هنگامي كه آنها را آگاه كرد خداوند فرمود: نگفتم من غيب آسمانها و زمين را ميدانم، و نيز ميدانم آنچه را شما آشكار مي‏كنيد يا پنهان مي‏داشتيد. (33)
قَالَ يَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ ﴿33﴾
و هنگامي كه به فرشتگان گفتيم براي آدم سجده و خضوع كنيد، همگي سجده كردند جز شيطان كه سر باز زد و تكبر ورزيد (و به خاطر نافرماني و تكبر) از كافران شد! (34)
وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ ﴿34﴾


پس حضرت علی(ع) و فرزندان معصومش از امامان همان انسانهای کامل و به تعبیر خود امامان معصوم حجتهای خداوند بر روی زمین هستند که خداوند که علم را بی واسطه از حضرت حق دریافت کرده اند

 

و صد البته امام به تمام ماسوی الله علم و احاطه کامل دارد و به این خاطر که مظهر علم خداست (و همانطور که گفته شد تنها علم به ذات حضرت حق است که از دسترس انسان کامل و تمام موجودات خارج است زیرا ذات آن حضرت بی منتهاست و انسان کامل نیز واله و شیدای ان حضرت است همچون تمام موجودات )و به تعبیری تمام عالم در انسان کامل جمع شده و بر طبق آیه قرآن :«وکل شییء أحصیناه فی امام مبین» و ما هر چیزی را در امام روشنگری جمع نموده ایم .زیرا تمام اشیاء مظاهر اسماء الهی هستند و چون امام مظهر همه اسما و صفات الهی است پس هر شیئی به تعبیر قرآن در امام هست.و آنچه خوبان همه دارند او تنها دارد وهمانطور که خداوند بر ما سوی الله و گذشته و آینده عالم علم و احاطه دارد او نیز در مظهریت تامه این صفت بر ماسوی الله علم و احاطه دارد زیرا نور امام و نور ولایت او بر تمام عوالم محیط و مسلط است و همانطور که هیچ چیز از دید حضرت حق پنهان نیست و او بصیر است و بینا انسان کامل نیز در مظهریت تامه این صفت بصیر است و البته کسب این صفات و نه تمام آنها با هم که فقط برای انسان کامل می باشد برای دیگر انسانها نیز میسر می باشد چنانکه در حدیث قدسی آمده است عبدی اطعنی حتی اجعلک مثلی، انا اقول لشی کن فیکون و انت تقول لشی کن فیکون
بنده من مرا اطاعت کن تا تو را مثل خودم قرار دهم من می گویم به امری که باش پس می شود و تو هم می گویی به امری که باش پس می شود

واین است مفهوم حدیث معروف قرب نوافل که شیعه و سنی آن را روایت کرده اند که::
« لایزال العبد یتقرب الی بالنوافل حتی اذا احببته، فاذا احببته کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر بها و یده الذی یبطش بها » (اصول کافی، ج 4 ص 53 و بحارالانوار، ج 87 ص 31)
خداوند عزوجل فرمود : « هیچ بنده ای با وسیله ای که نزد من محبوب تر باشد از آنچه به او واجب کرده ام به من نزدیک نشد .( بعد از آن ) همانا او با نافله به من نزدیک میشود تا آنجا که او را دوست بدارم و چون دوستش بدارم گوش او شوم تا با آن بشنود و چشم او شوم تا با آن ببیند و زبانش شوم که با آن سخن گوید و دست او شوم که با آن ضربه زند . اگر مرا بخواند جوابش دهم و اگر از من خواهشی کند به او بدهم .

و یا چنانچه در حدیث معراج آمده است:


"ولا قومن له مقام عقله، و لااستغرقن عقله بمعرفتی ..." (وافی ج 3 ابواب المواعظ، باب مواعظ الله سبحانه، ص 40)
(و قطعا خود را به جای عقل او قرار می گیرم، و عقل او را در معرفت خویش غرقه می کنم
که از آن هم استفاده میشود
"و کنت عقله الذی یعقل به."

و عقل او خواهم شد که با آن تفکر کند

و این است مقام انسان کامل و انسان کامل و امام بر حق وقتی صحبت می کند بدون شک خداست که سخن می گوید ازطریق او و اوست که سخن می گوید بر طبق مظهریت اسماء بصیر و سمیع حضرت حق.و البته هر انسانی که به مقام فناء برسد مظهریت صفت یا صفاتی از صفات حضرت حق را خواهد داشت و وقتی او سخن می گوید باید بدانیم طبق این حدیث قدسی خداست که از طریق او سخن می گوید اما مقام انسان کامل و یا به تعبیری مقام ولایت و امامت بر انسانها که اشرف مخلوقات هستند و به تبع آنها بر سایر موجودات آنقدر عظیم است که خداوند شخصا آنها را از طریق وحی به پیامبر و از طریق او به امت معرفی کرده تا سر سپرده آنها شوند و بدانند خداوند از طریق آنها خلق را هدایت می کند و خداوند آنرا همپایه پیامبری معرفی می کند چنانکه حضرت ابراهیم پس از مراحلی به آن رسید و یا

همانطور که در آیه 67 سوره مائده آمده است:

«یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته والله یعصمک من الناس»

ای رسول آنچه را از طرف پروردگارت به تو نازل شده با صراحت به همه مردم بگو که اگر نگویی، رسالت خدا را انجام نداده ای و خدا تو را از شر بدخواهان حفظ می کند.

و شیعه و سنی بر آن اتفاق دارند که این آیه در مورد ابلاغ پیامبر بر ولایت حضرت امیر است ولایت را امری معرفی کرده است که اگر معرفی نشود و دانسته نشود اصلا پیامبری بی آن سودی ندارد و گویا پیامبری نیامده است و رسلتی انجام داده نشده است چنانکه بعد از آن این آیه نازل شد که:

"الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا"(1)

یعنی مقام ولایت است که کامل کننده دین است و خداوند دین اسلام را بدون مقام ولایت ناتمام می داند.

.و بنابر این همانطور که خداوند قوانین خلقت و عوالم و از جمله عالم طبیعت را خود آفریده و بنابراین به تمام قوانین آن علم و احاطه دارد انسان کامل نیز بر این قوانین علم دارد و انسان کامل این آینه تمام نمای صفات حضرت حق حتی بر علوم مادی هم مسلط است چنانکه حضرت علی هیچگاه در هیچ مسئله ای درمانده نشدند و بلکه به سرعت و بدون فوت لحظه ای وقت به تمام مسائل جواب می دادند از مسائل ریاضی آن روز گرفته تا مسائل حقوقی و ارثی و قرآنی و ............................ می گویند در جنگ صفین حضرت به آب رود نگاهی انداخت و گفت من می توانم از این آب نور استخراج کنم و این نشان از علم آن حضرت به علوم مادی می دهد و زندگی دیگر امامان معصوم هم این حقیقت را به خوبی نشان می دهد و امامان برای بدست آوردن جواب مسائل نیاز به زمان نداشتند زیرا راه حل مسئله در وجود مبارکشان حاضر بود مثل اینکه دو دو تا 4 تا نزد ما جوابش حاضر است

و زندگی امامان این نکته را روشن می سازد که با آنکه هیچ یک از چهارده معصوم نزد هیچ استادی جز خدا و امام و معصوم قبل از خود حاضر نشدند داناترین مردم زمان خود بودند و در پاسخ به هیچ سؤالی درمانده نشدند و تمام سؤالات چه مادی و چه معنوی پاسخش نزد آنها حاضر بود و بدون فکر کردن و رنج بردن پاسخ آنها را می دانستند
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز هر مدرس شد
چنان که یک نفر از حضرت علی (ع) سؤال کرد چگونه به این سرعت به پاسخ تمام سؤالات دسترسی داری و مولا علی(ع) جواب داد :همانطور که اگر از تو بپرسند چند انگشت داری بی مقدمه و بدون فکر پاسخ می دهی 10 انگشت پاسخ سؤالات اینگونه برایم ساده است.و همانطور که امام جواد و امام رضا و امام هادی در سنین نوجوانی و یا حتی خرد سالی به امامت رسیدند و تمام دانشمندان زمان خود را مغلوب علم خویش کردند.از آیات قرآن هم اینچنین بر می آید که امامت مقامی است که حتی از پیامبری و رسالت هم بالاتر است و آن را بالاترین مقام و بالاترین نوع هدایت انسانها توسط امام می شمارد و می فرماید پس از آنکه ابراهیم پیامبر آزمایشات الهی را پشت سر گذاشت به مقام امامت رسید و امامت را مقام هدایت به امر و از درون انسانها بیان می کند و این همان مقام انسان کامل است که بر تمام نفوس و جانها اشراف دارد و ظاهر و باطن همه چیز را به علم الهی می بیند زیرا او مظهر جامع صفات خداست و خداوند علم خود را در امام ظاهر کرده است.آری در عرفان اسلامی امام مظهر انسان کامل است.امام زیباست.امام رئوف است.امام عالم است.امام همزمان در تمام عوالم حضور دارد و در عین مشاهده جمال حضرت حق می تواند در عالم ملکوت و جبروت و ناسوت حضور داشته باشد و در هر عالم آداب آن عالم را به جای آورد.به تعبیر عرفا امام مقام جمع الجمع را داراست.در حالی که دیگر انسانها ممکن است با یکی از تجلیات حضرت حق از خود بیخود شود و فریاد انا الحق سر دهد اما امام به خاطر آن سعه وظرفیت عظیمی که خداوند در انسان کامل قرار داده حتی با مشاهده تجلیات  جمال حضرتش در عالم لاهوت  باز هم در این دنیا و عالم  ناسوت می گوید:
قل هو الله احد
و در پایان :انسان کامل بالاترین مظهر جضرت دوست است بر روی این کره خاکی و در تمام عالم.و اگر می خواهیم خدا را بشناسیم تنها راه آن شناختن انسان کامل است و از طریق شناخت انسان کامل است که می توانیم خدا را بشناسیم چون شناسایی ذات خدا برای هیچ کس امکان پذیر نیست و خداوند را تنها می توان از طریق مظاهر آن در عالم هستی و در تجلیاتش شناخت و انسان کامل بالاترین درجه مظهریت اسما و صفات حضرت حق را دارا می باشد.
در پایان این شعر را تقدیم می کنم به مولا علی (ع) ولی مطلق و مولای جن و انس.این شعر شعری است که خود مولا علی (ع) هم برآن مهر تایید زده اند و در خوابی که آیت الله مرعشی نجفی در قم دیده اند به شهریار گفته اند: شهریار ما شعرت را بخوان در حالی که شهریار در آذربایجان در همان شب این شعر را سروده بود و بع از آن آیت الله مرعشی شهریار را دعوت می کنند به قم در حالی که اصلا قبل از آن اسم ایشان را هم نشنیده بود و از شهریار می خواهند شعرش را بخواند و شهریار آن شاعر سوخته دل هم شعرش را در وصف مولا می خواند درست همان شعری که آیت الله مرعشی در خواب شنیده بود می خواند .خوشا به حالت شهریار که مولای دو عالم تو را "شهریار ما" خطاب کرد خوشا به حالت.


علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هر دم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

+ نوشته شده در ساعت توسط محمد |