تبليغاتX
روزی روزگاری
                چیست توحید خدا آموختن                          خویشتن را پیش واحد سوختن 
               گر همی‌خواهی که بفروزی چو روز           هستی همچون شب خود را بسوز  
              هستیت در هست آن هستی‌نواز                     همچو مس در کیمیا اندر گداز  
              
        مثنوی معنوی

اولین رسالتی که همه پیامبران بعد از رسیدن به پیامبری مامور به ابلاغ آن بوده اند توحید خداوند متعال بوده است و هدف پیامبران از تبلیغ و هدایت انسانها و نهایت سیر و سلوک و در واقع هدف غایی از آفرینش انسان توسط خداوند نیز توحید است .اما همانطور که دو نوع وحدت وجود داریم دو نوع توحید داریم.توحید نظری و توحید عملی.در وحدت شهود انسان با چشم دل مشاهده می کند که در تمام عالم یک وجود بیش نیست و  همه عالم محل ظهور حضرت حق است و وقتی انسان با چشم دل به این مشاهده نائل شد و حضرت دوست را بی هیچ حجابی در تمام تجلیاتش مشاهده کرد مست و بیخود از زیبایی او می شود و فانی در حضرتش می شود  و مانند حلاج وار فریاد انا الحق سر می دهد.توحید حقیقی نیز در واقع امری جز وحدت وجود نیست.در اینجا نیز دو توحید وجود دارد .توحید نظری و توحید عملی.توحید نظری به واقع نخستین مرحله از خداشناسی است که هر انسان مومنی ابتدائا با دلایل عقلی به آن می رسد.اما یک نوع توحید دیگر نیز وجود دارد و آن همان هدف خداوند است از فرستادن تمام پیامبران به زمین و آن رساندن انسان به توحید عملی و در واقع رساندن انسان به معرفت خداوند است.وحدت وجود مساوی توحید است و توحید مساوی معرفت خداوند است .توحید حقیقی یعنی اینکه نه تنها بدانیم بلکه ببینیم که در سرتاسر ملک هستی یک وجود بیش نیست            که یکی هست و هیچ نیست جز او     وحده لا اله الا هو            .و در این میان حتی خویشتن خویش را نیز نبینیم .تنها او را ببینیم و بس.و در رسیدن به این بالاترین قله معرفت انسانی دانستن تنها کافی نیست بلکه باید دید و رسید  و بلکه تنها با شهود می توان به آن رسید.هر یک از این دو نوع توحید خود بر سه قسم است.توحید افعالی که معنای آن در توحید نظری اینگونه است که تمام حرکاتی و افعالی که در جهان انجام می شود به اذن و اراده حضرت حق است و در توحید عملی عارفانی که این مقامان عظیم را طی کرده اند گفته اند ما در مقام توحید فعلی دیدیم که تمام حرکات و کارها و فعلهای جهان را یک نفر انجام می دهد و او حضرت دوست است و جز او همه هیچ کاره اند و همگان تابع فعل و اراده او هستند لا موثر فی الوجود الا الله و  و جز او موثری در عالم وجود نیست و  و این است معنای لا حول و لا قوة الا بالله .مرحله بعدی که عرفا در سیر خود به سوی حضرت حق بدان می رسند توحید صفاتی و اسمائی است.در توحید نظری به این قسم از توحید گفته شده که صفات حق عین ذات حضرتش می باشند و در توحید عملی عرفای شامخ می بینند که هیچ فعل و صفت وجودی در عالم وجود ندارد مگر اینکه تنها خداوند است که به آن صفت و اسم ظهور پیدا کرده است.در این مرحله از سیر و سلوک عارف میبیند که تنها حی و زنده عالم خداست و تنها قائم و قیوم عالم خداست و تنها رازق و مدبر و خالق و ملک رحیم و رحمن و مالک و صانع عالم و قادر عالم فقط و فقط اوست و بس و هیچ کس جز او نیست که این صفات در او ظهور پیدا کرده باشد و تنها اوست که این صفات را دارد .در مرحله توحید فعلی عارف تمام افعال را از آن خدا می بیند  و دیگر هیچ فعلی از خودش و دیگران مشاهده نمی کند مگر اینکه ید قدرت الهی را در آن می بیند و در مرحله توحید صفاتی و اسمائی عارف تمام اسماء و صفات حسنی را از آن خدا می بیند و بس.سالک در هز یک از این مراحل سیر و سلوک قسمتی از هستی  و وجود خویش را فانی در حضرت یار می بیند  و سرانجام عارف سالک به آخرین و بالاترین قله معرفت دست پیدا می کند .در این مرحله که در توحید نظری آن را اینگونه بیان می کینم که ذات خداست که عالم را پدید آورده است و او تنها یکی است و بس.عارف در توحید عملی در این مرحله تنها و تنها یک وجود در سراسر عالم می بیند و بس.و بهتر بگوییم سالکی نیست که یک ببیند یا دو. بلکه او وجودش را فدای وجود حقه حقیقیه حضرت دوست کرده است .این مقام همان مقام فناء در حضرت حق است و حضرت حق در این مرحله بر سالک تجلی ذاتی می کند و سالک در این مرحله فانی می شود به بقای حق.و در حقیقت سالکی در این مرحله نیست .خداست که بوده هست و خواهد بود.خداست که خود را می شناخته و می شناسد.زیرا ذات حق برتر و عظیم تر و اعلی تر از آن است که هیچ کس جز او بتواند او را بشناسد.وسالک  خود را نیز گم می کند و  تنها و تنها وجود نامتناهی حضرت حق است که بوده و خواهد بود.و وجود متناهی سالک فانی در وجود حقیقی می شود .و اصلا وقتی آن ذات  نامتناهی تجلی کند چه وجودی می تواند در مقابل جلوات ذاتی او خودنمایی کند و اصلا در مقابل وجود حضرتش کدام وجود را نای دم زدن و انا گفتن است .

 در حقیقت در سفر سیر و سلوک سالک راه حق به سوی خدا سالک پروانه وار و عاشقانه گرد شمع وجود حضرت دوست پرواز می کند و آنقدر در آتش عشق او می سوزد تا اینکه دیگر اثری از او نمی ماند بلکه تنها  شمع می ماند و بس.و اینچنین شد که قصه عشق شمع و پروانه حدیث هر مجلس شد.آری

آنکه شد هم بی خبر هم بی اثر                  از میان جمله او دارد خبر

 

مولانا در مثنوی معنوی در داستان زیبایی به مقام فنا اشاره می کند و بیان می کند اصلا تا انسان از خود تهی نشود به دیدار حق نخواهد رسید و دیدار حق چیزی جز فنای در ذات حضرت او نیست چرا که او غیور است و غیرت الهی اقتضا می کند که هیچ وجودی جز وجود خود را باقی نگذارد.

آن یکی آمد در یاری بزد                                    گفت یارش کیستی ای معتمد 
گفت من گفتش برو هنگام نیست                          بر چنین خوانی مقام خام نیست 
خام را جز آتش هجر و فراق                             کی پزد کی وا رهاند از نفاق 
رفت آن مسکین و سالی در سفر                         در فراق دوست سوزید از شرر 
پخته گشت آن سوخته پس باز گشت                    باز گرد خانه‌ی همباز گشت 
حلقه زد بر در بصد ترس و ادب                        تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب 
بانگ زد یارش که بر در کیست آن                    گفت بر در هم توی ای دلستان 
گفت اکنون چون منی ای من در آ                      نیست گنجایی دو من را در سرا 
نیست سوزن را سر رشته‌ی دوتا                      چونک یکتایی درین سوزن درا
گفت یارش کاندر آ ای جمله من                       نی مخالف چون گل و خار چمن
 

 

سالک در این حال محو و فانی در دیدار حضرت حق می شود .حضرت سید هاشم حداد استاد عرفان علامه سید محمد حسین حسینی تهرانی که در عظمت او همین بس که علامه تهرانی در وصف او کتاب روح مجرد را به رشته نگارش در آورده است در بیانی شگفت  در کتاب روح مجرد می فرمایند :مقام فناء همان مقامی است که تمام پیامبران مامور رساندن و هدایت انسانها به آن بوده اند.آری مقام فناء همان رسیدن به سر توحید است.همان رسیدن به رمز سوره توحید است.همان رسیدن به بطن آیه قل هو الله احد است.و به همین خاطر است که سوره توحید اینقدر با عظمت شمرده شده و 3 بار خواندن آن مساوی با خواندن کل قرآن شمرده شده است .و رسیدن به سر توحید همان رسیدن به رمز آیة الکرسی است که پیامبر آنرا ارجمندترین آیه قران معرفی کرده است .همان رسیدن به سر الله لا اله الا هو است.و رسیدن به مقام توحید اعلی درجه معرفت و مقامات الهی و انسانی است اگر انسان توفیق راهیابی به این مقام شریف را پیدا کند. و اگر حضرت حق صلاح بداند بعد از فنای سالک در حضرتش بار دیگر وجودی دیگر سالک را می بخشد و او را مامور هدایت خلق می کند و این سالک در این مرحله مظهر اسمی کلی  یا اسمائی کلی  از حضرت دوست می شود و خداوند از طریق او با آن صفت در عالم تجلی می کند .اگر مظهر اسم رزاق خداوند شود خداوند رزق تمام عالمیان را از طریق او به عالم می رساند و اگر مظهر اسم رحمن شود خداوند باران رحمت خود را از طریق او در عالم فرو می بارد و این سالک که از مقام فنا بازگشته و به اصطلاح عرفا به مقام بقاء بعد از فناء رسیده  آینه ای می شود که خداوند از طریق او  جلوه ای از جمال خود را در عالم رخ می گشاید .هر چند همه عالم آینه ای است که جمال حق در آن منعکس است اما این ولی خدا  هر لحظه  در آینه وجود خود جلوه ای تازه از جمال خدا از صفات و اسماء نیکوی او را در عالم می گستراند و آینه های دیگر از طریق اوست که جمال خدا را در خود ظاهر می کنند.  در پایان این شعر زیبا را به آنان که در عالم وجود جز رخ یار ندیدند تقدیم می کنم:

                                                 مردان خدا پرده ي پندار دريدند
                                يعني همه جا غير رخ يار نديدند

                                هر دست که دادند همان دست گرفتند
                                هر نکته که گفتند همان نکته شنيدند

                                يک طايفه را بهر مکافات سرشتند
                                يک سلسله را بهر ملاقات گزيدند

                               جمعي به در پير خرابات خرابند
                               قومي به بر شيخ مناجات مريدند

                              يک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
                              يک زمره به حسرت سر انگشت گزيدند

                             يک جمع نکوشيده رسيدند به مقصد
                             يک قوم دويدند و به مقصد نرسيدند

                            فرياد که در رهگذر آدم خاکي
                            بس دانه فشاندند و بسي دام تنيدند

                            همت طلب از باطن پيران سحرخيز
                            زيرا که يکي را ز دو عالم طلبيدند

                           زنهار مزن دست به دامان گروهي
                           کز حق ببريدند و به باطل گرويدند

                          چون خلق در آيند به بازار حقيقت
                          ترسم نفروشند متاعي که خريدند

+ نوشته شده در ساعت توسط محمد |